اتفاق

حالا که رفته ای

هيچ اتفاق تازه ای نمی افتد

فقط من

ذره ذره

ایوب می شوم...

گیاه وحشی کوهم، نه لاله گلدان 
مرا به بزم خوشی های خودسرانه مبر 
به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم 
مرا به خانه مبر 
زادگاه من کوه است

تقدیم به پدری که ندارم ...

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم...

شانس دیدنت را هر روز ندارم ولی دوستت دارم...

وقتی دلم هوایت میکند، حق شنیدن صدایت را ندارم ... ولی دوستت دارم ...

وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند، شانه هایت را برای گریستن کم دارم ... ولی دوستت دارم ...

وقت دلتنگی هایم، آغوشت را برای آرام شدن ندارم ... ولی دوستت دارم  ...

آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم ...

 

دوستت دارم پدرم

روزت مبارک

سومین سالگرد یادبود پدر و حرف های دلتنگی

 

خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ، که حسش نمیکنیم 

چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود  

دستهای بزرگ بابا را بعد از برگشت از کوه گرفتن و به هم زدن کوله اش خوشبختی بود . 

خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ،آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود...

 اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ، چای را با غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، 

سرد یا داغ است ، زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم ، 

گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم...

خوشبختی را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید ، اما ، حالا ...

دوست نازنینم، هر‌کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ، 

با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی ها که همه مان داریم...

امروز را ، قدر بدان ، خوشبختی های کوچکت را بشناس و باور کن ، عشق را بهانه کن ، 

برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش ، 

برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد ،هنوز هست ، 

بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، رفیق جانم ، خوشبختی ها ماندنی نیستند ، 

اما ، میشود تا هستند زندگیشان کرد ، نفسشان کشید.

پدرم لحظه لحظه نبودنت را با تمام وجودمان هنوز هم حس میکنیم،

خانه بدون صدای خنده های دلنشینت عجیب سوت و کور شده ...

فقط میتونم بگم خاطرت تا ابد ماندگار ... فراموشت نخواهیم کرد ...

پاییز ...

پاییز ، فصلِ ریزش
برای رویشِ دوباره است ؛
ما هم برخیزیم و از وجودمان
شاخ و برگ های اضافه را دور بریزیم!
 
بگذاریم 
خودِ واقعیِ مان
رشد کند ، نفس بکشد...!
 
نگذاریم
باورهای پوسیده و نخ نما 
روی لحظه هایمان سایه بیندازد و
ما را از تابشِ روشنگری ها محروم کند ؛
 
پاییز 
بهانه ی خوبیست تا راه بیفتیم و
پا روی تعصّب های خشکمان بگذاریم ؛
گاه ، صدای خش خشِ
برگ های خشکیده ی افکار هم
لذّت بخش است...!
 
مینا آقازاده 

آخرین یادگاری ...

۳ سال قبل همچین روزی ...

فکرش رو هم نمی کردم که برگردم و نباشی ... اون روز تو فرودگاه بغضم گرفت ...

کنارم ایستادی و مثل همیشه گفتی شیمیل مگه میخوای بری و برنگردی؟  

نگاه آخرت موقع خداحافظی خیلی سنگین بود ...

من برگشتم اما تو نبودی ... بابای مثل کوه که همیشه پشت ام بود  ...

نیستی ببینی چه کردند تو این ۳ سال ...

پ،ن: آخرین عکس چهار نفری ما ، فرودگاه امام ۲۱ شهریور ۹۲

گذشت...


رفتنی های مانده را بفرستید بروند
ماندنی های زخمی؛زخمی تر می کنند رابطه را
جا باز کنید برای آمدنی های پشت در مانده
نه آزار ببینید نه آزار دهید
رها کنید نشدنی های کش آمده را
نفسی تازه کنید...
خودتان را از بار ملامت های به خورده تان داده شده خلاص کنید
یک حس هایی عشق نیست
پافشاری بیهوده ای ست که علتش ترس از تنهایی ست
حتی اگر عشق باشد راهش این نیست
در عشق جایی برای تحقیر نیست
رها کنید تا طوفان رابطه آرام بگیر
برگشتنی اگر باشد به ضرب و زور نیست، به گذشتن از خود است
و حاصلش باهم شدنی ماندنی ست...

خط رأس برج به خلنو

 

عکاس: پرویز ستوده شایق ، تیر ۱۳۹۱

منبع: www.snow-forecast.com

زشت ترين جاي بدن

زشت ترین قسمت بدن تان کدام قسمت آن است؟

لطفا قبل از مطالعه ادامه مطلب  به اين سوال پاسخ دهید
خيلي ها فكر مي كنند، زشت ترين بخش بدن شان بيني شان است!
بعضيها هم با دهانشان مشكل دارند، فكر مي كنند دهانشان خيلي زشت است! 
و ديگران زيادي هم شكم بزرگشان، مشكلشان است و زشت شان كرده؛ 
همه اينها شايد زشت و زيبا باشد، 
اما من مي گويم: 
زشت ترين بخش بدن آدم ها، 
 "ذهن شان" است؛ 
ذهن آدم ها، مثل يك حفره عميق، 
پر مي شود از خيلي چيزهاي زشت؛ 
 
از شك، 
از بدبيني، 
از برداشتهاي بد، 
از نگاه پر غرور به ديگران، 
از توقع زياد، 
از خودبيني زياد؛ 
ذهن آدم ها گاهي تبديل مي شود به عضو زشت بدن؛ آنقدر بدن را زشت مي كند كه صدتا جراحي زيبايي هم كاري از پيش نمي برد؛ 
كاش مي شد، 
جاي بيني، جاي شكم و پا، 
آدم "ذهنش" را جراحي مي كرد؛ 
هرچه كلمات بد بود، هرچه افكار ناچسب و بدبينانه بود، هرچه نادوستي و پر توقعي بود، مي آورد بيرون
جايش، كلمات خوب تزريق مي كرد؛ 
ذهن اش را پر مي كرد از چيزهايي كه مردم، وقتي مي ديدنش، ازش حس قشنگي بگيرند، 
حس نرمي...حس مهرباني...
كاش آدم ها را مي شد اينجور عمل زيبايي كرد... با ذهن زيبا
ذهن  زیبا، زندگی را زیبا می کند...
 
زندگي زيباست

میلادت مبارک

پدر عزیزم ...

اکنون که ۲۰ تیر شده و روز میلادت 

به تو فکر میکنم

و به اینکه چقدر برایم با ارزش بودی و هستی...

و به تمام راه هایی که پیمودی

تا زندگی ام را متحول کنی...

خالق نشاط کوهستان به یادت هستم، به یادمان باش

به يادت و برايت...

نــــوشتـن زیـــباست .....

بخـــوان و دم مـــزن ...
بــــدان ...
فــــقط بدان که ...
می خــــواهمت .....
میدانم که می دانی... !!

دلم بی اختیار برایت تنگ می شود

دلم که برایت تنگ می شود
می گــــیرد ...
فریـــاد می کشد ...
می تــــپد ...
و باز تنــــگ می شود!!

9 سال و ماندگاری...

عشق اگر عشق باشد... هم خنده هایت را دوست دارد، هم گریه هایت را...

هم شادی ات را دوست دارد ... هم غم هایت را ...

هم لحظه های شادابی ات را می پسندد، هم روزهای بی حوصلگی ات را...

هم دقایق پر ازدحامت را همراهی می کند، هم دقایق تنهایی ات را...

عشق اگر عشق باشد... هم زیبایی هایت را دوست دارد، هم اخم هایت را در روزهای تلخی...

هم سلامتت را می پسندد، هم روزهای گرفتاری و بیماری همراهی ات می کند...

عشق اگر عشق باشد... با یک اتفاق، تو را تعویض نمی کند، همراهی ات می کند تا بهبود یابی ...

عشق اگر عشق باشد... هر ثانیه دستانش در دستان توست، در سختی و آسانی...

تا ابد...

پ.ن: نمیدانم عشق به نشاط کوهستان را باید کجا بگذارم و بنشینم به نظاره اش ...

گاه گاهی می آیم بنویسم اما تاب و توان را میگیرد از دستانم و مینگرم به عکس مدیر نشاط که اگر خودش بود و 9 امین سال تولد نشاط کوهستان را میخواست جشن بگیرد، چه مینوشت برای ابراز خوشحالی ...

اما انگار قرعه به نام من افتاده ست که بنویسم و بگویم:

نشاط کوهستان تولد 9 سالگی ات مبارک

آخر سال ...

از امروز همه چیز آخرین است
آخرین هفته
آخرین دلشوره هایِ شیرین اسفند
اتمامِ اخرین جایِ گردگیری نشده ي خانه
آخرین اتمام حجت ها با خودمان....حالمان...آرزوهایمان
آخرین یا مقلب القلوب ها
و
آخرین امیدهای گره خورده، به اشاره ي  سالی نو، که همه چیز درست میشود.
این چند روزِ آخر هم باید اسبِ سال را مجاب کرد که تا منزلگاه راهی نیست...بتاز...که نو شدن نزدیک است.

آخرین هفته اسفند۹۴ بر شما خوش و نیکو باد...

روزتان پر نشاط

۳ راه برای تقویت قدرت باور

۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.

همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ". فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.

۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.

افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره. افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند. هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.

۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.

میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید. فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد.

 

شاد باشید

عشق در یک کلام ... پدر

ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ ..
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮرﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ..
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ
ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و در عوض غذا را به دهان پدر میگذاشت..
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﻋﯿﻨﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ..
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!!
ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ .
ﺩﺭ این هنگام  ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ؛
...
ﭘﺴﺮ.. ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑني ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!
...
ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ . ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، ﭘﺴﺮم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ .
ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ..
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ..
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..
 
کاش سوره ای به نام “پدر” بود
که این گونه آغاز میشد:
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت،
 وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست....
 
(زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده..)
 

دل آدم

 

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم
که یک روز ابری پوشیدمش
و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد
و من بی خیال پی اش را نگرفتم
به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود ولی نشد ...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :
این لباس چِرک مرده شده
گفت : بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند
چرک مُرده شد ...
و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید
حواست که نباشد لکه می شود ؛ لکه اش می کنند !
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...
به قول صاحب خشکشویی :
لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...
 
احمد_شاملو

از یک دوست...

توسط:عزیزالهی

تقدیم به شیما ستوده :


صبری نیست که خیال آمدنی باشد یا گرم کردن سردی نیامدنت!
آنچه هست سرریزشدن طاقتی ست بر ناودان زمان!
فقط اسمش را گذاشته اند دو سال، 
که کتمانی ست بزرگ!

اینجا ثانیه‌های بودن، ثانیه‌ای ست . . . 
و . . . 
ثانیه‌های نبودن، قرن‌هاست!

 

پ.ن: سپاسگزارم جناب عزیزالهی عزیز

شاد باشید و با نشاط

دو سال...

صبر 

کلاهی ست 

بافته شده 

از خیال آمدنت

بر سر!

که روزهای

سرد نیامدنت را گرم کنم! 

 

پدرم هنوز رفتنت را باور ندارم و در تمام لحظات صدای شیرین خنده هایت، دلگرمی هایت برای مقابله با مشکلات زندگی و سایه ی مهربانت بر سرم را کم می آورم...

چقدر دلتنگ روزهایی ام که به اداره برسی و آن لاین بشی و برایت بنویسم:

- بابا جون نه خسته!

و با اینکه وقت جواب دادن نداری برایم کوتاه مینویسی:

- مرسی تم فراوان دختر گلم ...

و من نمیدانم حالا با اینکه ۲ سال از نبودت میگذرد چطور داغ دلم را آرام کنم...

به قول خودت که میگفتی:

 شاد باشی و با نشاط

در دومین سالگرد یادبود ... صعود به ایستگاه پنج توچال

نقل از نسیم کوه:

 

مناسبت: گرامیداشت دومین سالگرد مربی با اخلاق، مهندس پرویز ستوده شایق

نفرات شرکت کننده آقایان: غلامرضا اینانلو، اسدالهی، نوروزی، غریب زاد، حق بیان، غنی زاده، حبیبی فر، اکبری باصری و پسرشان آقاسعید،  آقا حمید، عزیزالهی،  بهروز، خاکسار، بابایی، یوسفیه به همراه پسراشان امیر محمد، خالصی، محمودانی و بنده(فرامرزی)

به مناسبت دومین سالگرد زنده یاد استاد ستوده شایق،  برنامه ای در روز پنج شنبه مورخ ۹۴.۸.۲۱ در ایستگاه پنج توچال با حضور جمعی از همکاران، همنوردان و سایر دوستان کوهنورد مرحوم، برگزار گردید.

عکسهایی از این برنامه به اختصار تقدیم میگردد.

هنوز هم رفتن شما را باورمان نمیشود.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

 با تشکر از عکسهای خوب آقای اینانلو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در خصوص تغذیه در کوهستان بايد بدانيم كه ...

 بايد بدانيم كه ؟

         چه غذايي را قبل از اجراي برنامه بخوريم ؟

         چه غذايي را در طول اجراي برنامه استفاده كنيم ؟

         چه غذايي را در بعد از اجراي برنامه استفاده كنيم ؟

         مقدار هر كدام چقدر بايد باشد ؟

          و تاثير هر كدام از اين غذاها بر روي بدن ما چگونه است ؟

         متاسفانه ، حجم كم كوله پشتي و توان و بنيه محدود ما اجازه نميدهد كه همه مواد غذايي را كه درزندگي روز مره ، استفاده مينماييم با خود به كوه ببريم .

         بنابراين شناخت ما از مواد غذايي و اينكه ، چه موادي را مصرف يا با خود به برنامه ببريم ، نكته بسيار مهمي است .

 

برای یافتن پاسخ سوالات فوق مطالب زیر را ببینید :

اصول تغذیه در کوهستان

یک، دو ، سه ... به روزم !!!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت...

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری...

زخم بر میداری...

و درد میکشی...

دوست خوبم:

نه از بی مهری کسی دلگیر شو ... نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم...

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید ... روزی ... ساعتی ... آرزوی نداشتنش را میکردی...

تنها اعتماد کن و خو را به او بسپار ...

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد ...

در آینده لبخند بزن... این همان جایی است که باید باشی!!!

هیج کس تو نخواهد شد

" آرامش سهم توست ..."