تقدیم به پدری که ندارم ...

میان تمام نداشتن ها دوستت دارم...

شانس دیدنت را هر روز ندارم ولی دوستت دارم...

وقتی دلم هوایت میکند، حق شنیدن صدایت را ندارم ... ولی دوستت دارم ...

وقت هایی که روحم درد دارد و میشکند، شانه هایت را برای گریستن کم دارم ... ولی دوستت دارم ...

وقت دلتنگی هایم، آغوشت را برای آرام شدن ندارم ... ولی دوستت دارم  ...

آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم ...

 

دوستت دارم پدرم

روزت مبارک

سومین سالگرد یادبود پدر و حرف های دلتنگی

 

خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ، که حسش نمیکنیم 

چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود  

دستهای بزرگ بابا را بعد از برگشت از کوه گرفتن و به هم زدن کوله اش خوشبختی بود . 

خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ،آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود...

 اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ، چای را با غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، 

سرد یا داغ است ، زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم ، 

گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم...

خوشبختی را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید ، اما ، حالا ...

دوست نازنینم، هر‌کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ، 

با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی ها که همه مان داریم...

امروز را ، قدر بدان ، خوشبختی های کوچکت را بشناس و باور کن ، عشق را بهانه کن ، 

برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش ، 

برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد ،هنوز هست ، 

بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، رفیق جانم ، خوشبختی ها ماندنی نیستند ، 

اما ، میشود تا هستند زندگیشان کرد ، نفسشان کشید.

پدرم لحظه لحظه نبودنت را با تمام وجودمان هنوز هم حس میکنیم،

خانه بدون صدای خنده های دلنشینت عجیب سوت و کور شده ...

فقط میتونم بگم خاطرت تا ابد ماندگار ... فراموشت نخواهیم کرد ...

پاییز ...

پاییز ، فصلِ ریزش
برای رویشِ دوباره است ؛
ما هم برخیزیم و از وجودمان
شاخ و برگ های اضافه را دور بریزیم!
 
بگذاریم 
خودِ واقعیِ مان
رشد کند ، نفس بکشد...!
 
نگذاریم
باورهای پوسیده و نخ نما 
روی لحظه هایمان سایه بیندازد و
ما را از تابشِ روشنگری ها محروم کند ؛
 
پاییز 
بهانه ی خوبیست تا راه بیفتیم و
پا روی تعصّب های خشکمان بگذاریم ؛
گاه ، صدای خش خشِ
برگ های خشکیده ی افکار هم
لذّت بخش است...!
 
مینا آقازاده 

گذشت...


رفتنی های مانده را بفرستید بروند
ماندنی های زخمی؛زخمی تر می کنند رابطه را
جا باز کنید برای آمدنی های پشت در مانده
نه آزار ببینید نه آزار دهید
رها کنید نشدنی های کش آمده را
نفسی تازه کنید...
خودتان را از بار ملامت های به خورده تان داده شده خلاص کنید
یک حس هایی عشق نیست
پافشاری بیهوده ای ست که علتش ترس از تنهایی ست
حتی اگر عشق باشد راهش این نیست
در عشق جایی برای تحقیر نیست
رها کنید تا طوفان رابطه آرام بگیر
برگشتنی اگر باشد به ضرب و زور نیست، به گذشتن از خود است
و حاصلش باهم شدنی ماندنی ست...

زشت ترين جاي بدن

زشت ترین قسمت بدن تان کدام قسمت آن است؟

لطفا قبل از مطالعه ادامه مطلب  به اين سوال پاسخ دهید
خيلي ها فكر مي كنند، زشت ترين بخش بدن شان بيني شان است!
بعضيها هم با دهانشان مشكل دارند، فكر مي كنند دهانشان خيلي زشت است! 
و ديگران زيادي هم شكم بزرگشان، مشكلشان است و زشت شان كرده؛ 
همه اينها شايد زشت و زيبا باشد، 
اما من مي گويم: 
زشت ترين بخش بدن آدم ها، 
 "ذهن شان" است؛ 
ذهن آدم ها، مثل يك حفره عميق، 
پر مي شود از خيلي چيزهاي زشت؛ 
 
از شك، 
از بدبيني، 
از برداشتهاي بد، 
از نگاه پر غرور به ديگران، 
از توقع زياد، 
از خودبيني زياد؛ 
ذهن آدم ها گاهي تبديل مي شود به عضو زشت بدن؛ آنقدر بدن را زشت مي كند كه صدتا جراحي زيبايي هم كاري از پيش نمي برد؛ 
كاش مي شد، 
جاي بيني، جاي شكم و پا، 
آدم "ذهنش" را جراحي مي كرد؛ 
هرچه كلمات بد بود، هرچه افكار ناچسب و بدبينانه بود، هرچه نادوستي و پر توقعي بود، مي آورد بيرون
جايش، كلمات خوب تزريق مي كرد؛ 
ذهن اش را پر مي كرد از چيزهايي كه مردم، وقتي مي ديدنش، ازش حس قشنگي بگيرند، 
حس نرمي...حس مهرباني...
كاش آدم ها را مي شد اينجور عمل زيبايي كرد... با ذهن زيبا
ذهن  زیبا، زندگی را زیبا می کند...
 
زندگي زيباست

۳ راه برای تقویت قدرت باور

۱ - فقط به موفقیت فکر کنید نه به شکست.

همیشه بگوئید من برنده خواهم شد. هنگام رقابت با دیگران به خود بگوئید " من از بهترینها هستم ". فکر کردن به موفقیت ذهن شما را عادت می دهد تا برنامه هایی طراحی کنید که منجر به موفقیت می شوند و فکر شکست دقیقا بر عکس عمل می کند.

۲ - مرتبا به خود یاد آوری کنید که شما از آنچه که فکر می کنید بهتر هستید.

افراد موفق از آسمان نیامده اند. برای موفقیت نیازی به نبوغ خارق العاده نیست. هیچ چیز اسرارآمیزی هم در مورد آن وجود ندارد. به شانس هم ربطی نداره. افراد موفق، جماعت عادی هستند که فقط باور به خویشتن و اعتقاد به اعمال خویش را در خود پرورش داده اند. هرگز تحت هیچ شرایطی خودتان را به بهای اندکی نفروشید.

۳ - باورهای بزرگ داشته باشید.

میزان موفقیت شما، بستگی به میزان اعتقادتون داره. با اهداف کوچک، انتظار دستاوردهای بزرگ نداشته باشید. به اهداف بزرگ فکر کنید تا به نتیجه های بزرگ برسید. فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد.

 

شاد باشید

عشق در یک کلام ... پدر

ﭘﺴﺮﯼ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ شام ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍنی ﺑﺮﺩ ..
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺿﻌﯿﻒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮرﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ..
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺍﺭﻥ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ
ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ،
ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ و در عوض غذا را به دهان پدر میگذاشت..
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻏﺬﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩ،
ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﺯﺩ ﻭ ﻋﯿﻨﮏﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ..
ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺑﺴﻮﯼ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺘﻨﺪ!!
ﭘﺴﺮ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﺭب ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺷﺪ .
ﺩﺭ این هنگام  ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺟﻤﻊ ﺣﺎﺿﺮﯾﻦ بلند شد و ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ؛
...
ﭘﺴﺮ.. ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑني ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ؟!
...
ﭘﺴﺮ ﭘﺎﺳﺦ داﺩ؛ خیر ﺟﻨﺎﺏ . ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻠﻪ، ﭘﺴﺮم. ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ .
ﺩﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﭘﺴﺮﺍﻥ..
ﻭ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﭘﺪﺭﺍﻥ..
و ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪ..
 
کاش سوره ای به نام “پدر” بود
که این گونه آغاز میشد:
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت...
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت،
 وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست....
 
(زنده باد همه ی پدران در قید حیات و شاد باد روح تمامی پدران عزیز سفر کرده..)
 

دل آدم

 

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم
که یک روز ابری پوشیدمش
و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد
و من بی خیال پی اش را نگرفتم
به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود ولی نشد ...
بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛
حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !
آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :
این لباس چِرک مرده شده
گفت : بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند
چرک مُرده شد ...
و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !
بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید
حواست که نباشد لکه می شود ؛ لکه اش می کنند !
وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...
به قول صاحب خشکشویی :
لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...
 
احمد_شاملو

یک، دو ، سه ... به روزم !!!

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،

خاطراتت را،

نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت...

در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،

زمین میخوری...

زخم بر میداری...

و درد میکشی...

دوست خوبم:

نه از بی مهری کسی دلگیر شو ... نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم...

به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟

شاید ... روزی ... ساعتی ... آرزوی نداشتنش را میکردی...

تنها اعتماد کن و خو را به او بسپار ...

هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد ...

در آینده لبخند بزن... این همان جایی است که باید باشی!!!

هیج کس تو نخواهد شد

" آرامش سهم توست ..."

تور تابستانی

 

تور ویژه ییلاقات بکر اسالم فولبرد .۳/۵روزه
حرکت سه شنبه ۱۳ مرداد  ۱۲ شب ازتهران میدان آزادی برگشت جمعه ۱۶ مرداد 
توری همراه با قایق سواری گشت آبشار ویسادار موزه روستایی گیلان وجاده جنگلی بساحل گیسوم  همراه با ۹وعده انواع خوراک .و۶میان وعده و آشپز حرفه ای در کنار تور 
یکشب اقامت روستایی .
یکشب اقامت هتل آپارتمان تیلار.اتوبوس ۴۴نفره 
بیمه .راهنما .
هزینه به ازای هر نفر ۳۵۰هزار تومان
برای اطلاعات بیشتر با شماره  ۰۹۱۲۸۶۸۸۸۳۵ تماس بگیرید. 

اصل  ۹۰ به ۱۰ چیست؟

 

این اصل می‌گوید،۱۰ درصد زندگی خارج از کنترل، ولی ۹۰ درصد آن تحت کنترل ماست و خوب یا بد بودن آن به عکس العمل ما مربوط می‌شود. تأخیر ساعت پرواز هواپیما، خراب شدن ماشین یا فوت یکی از نزدیکان مان دست ما نیست، ما روی این ۱۰ درصد کنترلی نداریم ولی ۹۰ درصد باقی متفاوت است! 
 
نگذارید مردم روی زندگی شما تأثیر منفی بگذارند، هر عکس العملی می‌تواند بدترین شرایط را به بهترین شرایط تبدیل کند.
 
 به عنوان مثال، سر میز صبحانه نشسته‌اید که یکدفعه دست دختر کوچکتان به لیوان چای می‌خورد و محتویات آن روی لباس شما می‌ریزد. چیزی که اتفاق افتاده ابداً تحت کنترل شما نبوده است. اما کاری که شما بعد از افتادن این اتفاق می‌کنید همه چیز را مشخص می‌کند؛ شما عصبانی می‌شوید و سر دخترتان داد می‌زنید. او شروع به گریه کردن می‌کند.
 
حالا با خشم، همسرتان را به خاطر گذاشتن لیوان چای روی لبه میز دعوا می‌کنید و با عجله می‌روید بالا و لباستان را عوض می‌کنید و بر می‌گردید پایین. اما می‌بینید دخترتان به خاطر گریه کردن نتوانسته صبحانه‌اش را تمام کند و برای مدرسه رفتن آماده شود. سرویس دخترتان می‌رود! همسرتان باید سریع برود سر کار، شما ماشین را بر می‌دارید تا دخترتان را به مدرسه برسانید. چون عجله دارید جایی که باید با سرعت ۶۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنید با سرعت ۹۰ کیلومتر رانندگی می‌کنید. شما بعد از هدر دادن ۳۵ هزار تومان برای جریمه سرعت غیرمجاز با ۱۵ دقیقه تأخیر به مدرسه می‌رسید. دخترتان با عجله بدون خداحافظی به طرف در می‌دود. شما نیز با نیم ساعت تأخیر به محل کارتان می‌رسید، اما می‌بینید کیفتان را فراموش کرده‌اید! روز شما خراب می‌شود و همینطور خراب‌تر. بالاخره با خستگی بر می‌گردید خانه و بدیهی است که جو خانه مثل هر روز نیست و همسر و دخترتان از شما دلخور هستند و هرسه شما روز بدی داشته‌اید. چرا؟ به خاطر عکس العمل شما هنگام صبحانه خوردن. چرا شما روز افتضاحی داشتید؟
 
 الف تقصیر چای بود؟
 ب تقصیر دخترتان بود؟
 پ تقصیر پلیس بود؟
ت تقصیر خودتان بود؟
 
جواب قطعاً «ت» است. ریختن چای تقصیر شما نبود اما عکس العمل شما به ریختن چای تنها در همان ۵ ثانیه، روز شما را خراب کرد. حالا ببینید این روز می‌توانست چگونه باشد؛ چای روی لباس شما می‌ریزد. دخترتان خیلی ناراحت می‌شود. 
شما می‌گویید «عیبی ندارد عزیزم، دفعه بعد حواست را بیشتر جمع کن.» حوله را از روی صندلی بر می‌دارید و سریع می‌روید بالا، پیراهن دیگری می‌پوشید و کیفتان را بر می‌دارید و سریع می‌آیید پایین،
 در همین لحظه دخترتان را از پنجره می‌بینید که سوار سرویس شد و برای شما دست تکان داد. شما ۵ دقیقه زودتر به کارتان می‌رسید، به همکارانتان سلام می‌کنید و با نشاط و انرژی روی کارتان تمرکز می‌کنید. دو سناریوی مختلف، شروع‌های یکسان، پایان‌های خیلی متفاوت! 
چرا؟ به خاطر عکس العمل شما!
 اجازه ندهید اتفاق‌های مختلف، روز و زندگی شما را مختل کند چون هر عکس العمل اشتباه می‌تواند ضرر زیادی به همراه داشته باشد. به شما می‌گویند شاید از کارتان اخراج شوید؟ به جای اینکه عزا بگیرید و بی خواب بشوید دنبال یک کار تازه باشید. قبول دارم وقتی واقعاً این موضوع پیش بیاید کار سختی است و نمی‌شود راجع به چیز دیگری حرف زد ولی سعی‌تان را بکنید. خواهید دید که قوی‌تر و قوی‌تر می‌شوید.
 
هواپیما تأخیر دارد؟ 
برنامه کاری‌تان را به هم زده است؟ چاره ای نیست !
 به جای فحش دادن به زمین و زمان و اخم کردن به مهماندارها از وقتتان برای یاد گرفتن چیزهای تازه یا شناختن بقیه مسافرها استفاده کنید. گاهی این کارها که به نظر مسخره می‌آیند (مثلاً ً شناختن سایر مسافرها هنگام تأخیر پرواز) زندگی‌تان را طوری متحول می‌کند که خودتان باورتان نمی‌شود. 
فرصت‌های خوب همیشه آن لحظه که انتظار دارید سر راهتان نمی‌آیند گاهی باید خودتان ماجرا جو باشید و آن‌ها را پیدا کنید. عصبانی بودن و از روی عصبانیت رفتار کردن، همه چیز را بدتر می‌کند. 
 
اکنون اصل ۹۰ به ۱۰ را به خوبی شناخته‌اید، کاری که باید بکنید این است که با بستن این صفحه آن را از یاد نبرید و آن را در موقعیت‌های واقعی در زندگی‌تان به کار بگیرید.
 
 فقط یک بار امتحان کنید، مثلاً در یک جر و بحث سعی کنید همه چیز را به طرز مثبت تغییر دهید و اگر همه چیز خوب پیش رفت فکر کنید که اگر این کار را نمی‌کردید چه اتفاق‌هایی می‌توانست بیفتد. مداد سیاهی که من دارم می‌تواند اثرهای چند صد هزار دلاری خلق کند اما من نمی‌توانم! بستگی دارد چه کسی، چطوری از آن استفاده کند. 
 
اصل ۹۰ به ۱۰ و امثال آن می‌توانند بدترین زندگی‌ها را به بهترین زندگی‌ها تبدیل کنند. باز هم بستگی به این دارد که چه کسی، چطوری از آن استفاده کند.

زندگی ...

 

بیا گاهی به خودت دروغ بگو...
چند دروغ ساده
مثل من خوبم...
آرامم، خوشحالم...
بیا گاهی اشتباه کن اشتباه بنویس...
خواهر، خواستن، خواهش را بدون " واو " بنویس!
ترس را با هر " ط/ت " که دوست داشتی بنویس!
و ببین که آب از آب تکان نمی خورد!
که زندگی راه خودش را می رود!
که چرخ زندگی با اشتباه تو نمی ایستد...
اصلا بیا گاهی خودت را به کوچه علی چپ بزن!
توی کوچه علی چپ قدم بزن!
راه برو سوت بزن!
نگو یکبار باختم تعطیل!
دیگر بازی نمی کنم!
زندگی با این باختن ها...
این افتادن ها
زمین خوردن هاست که زندگی می شود!
خطر کن بی پروا
سر چیزهای بزرگ زندگی!
کارت، اعتبارت، جانت حتی، این همه احتیاط که چه؟
که خط نیفتد روی شیشهء دلت!
بیا یک بار بی هدف، بی نقشه، بی قطب نما راه بیفت، بی توشه حتی، برو بباز!
نترس، بازی کن، آن قدر تا چیزی برای باختن نماند!
تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح...
باور کن زمین خوردن جزیی از زندگیست!
بازی کن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گر نگهدار من آن است که من میدانم.....
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد ...

زندگی جاریست ...

زیباترین "معماری" من ،
ساختن "ذهن و دل" خویشتن است .
در گستره ی وسیع اندیشه ی خود ،
سازه ای باید ساخت ،
با ستونهایی برافراشته از افکارم …
و مصالح ، همه از جنس امید ،
و مراقب باشم ،
نقش "افکار غلط" در ذهنم ،
نقشه ی "تخریب بنیاد" من است
ميتوان زيبا زيست
نه چنان سخت که از عاطفه دلگير شويم
نه چنان بي مفهوم
که بمانيم ميان بد و خوب
لحظه ها ميگذرند
گرم باشيم پر از فکر و اميد
عشق باشيم و سراسر خورشيد
زندگي همهمه مبهمي از رد شدن خاطره هاست
هر کجا خنديديم
هر کجا خندانديم
زندگاني آنجاست
بي خيال همه تلخي ها...

خوردن کشمش


انگور خشک شده که همه به نام کشمش مي شناسند، قرن ها پيش به وجود آمده است... کشمش در ايران و مصر در 2000 سال قبل از ميلاد، توليد شده بود. 

1- کشمش، ميوه خشک مغذي است و مانند ديگر خشکبارها در تمام سال يافت مي شود. يک غذاي پر انرژي، کم چرب و کم سديم مي باشد. بنابراين براي افرادي که رژيم هاي کم سديم را بايد رعايت کنند، خوردن کشمش بسيار مفيد مي باشد.
  
2- کشمش داراي خاصيت آنتي اکسيداني مي باشد و از تخريب سلولي جلوگيري مي کند.
  
3- کشمش براي سلامت استخوان ها و جلوگيري از پوکي استخوان نقش مهمي را بر عهده دارد، به همين دليل مصرف آن براي زنان قبل از يائسگي بسيار مفيد است..

4- منبع خوب ويتامين D و هورمون استروژن مي باشد.
 
5- کشمش باوجودي که شيرين و چسبناک مي باشد، بر دندان اثر مخربي ندارد و باعث خرابي دندان نمي شود، حتي مي توان گفت اين ميوه خشک از فساد دندان جلوگيري مي کند... کشمش براي سلامت دندان و لثه بسيار مفيد مي باشد.
 
6- کشمش منبع خوب ويتامين ها و عناصر مغذي بدن مي باشد. عناصر و ويتامين هايي همچون آهن، پتاسيم، کلسيم و ويتامين B در کشمش موجود است.
 
7- کشمش محتوي مقدار زيادي آهن مي باشد... 600 گرم کشمش، 90 درصد آهن مورد نياز روزانه بدن را تأمين مي کند. 100 گرم کشمش در حدود 88/1ميلي گرم آهن دارد، در حاليکه 100 گرم گوشت گاو بين 4-2 ميلي گرم آهن دارد.
 
8- کشمش، منبع خوب فيبر، آنتي اکسيدان و همچنين منبع خوب انرژي مي باشد.
 
9- فيبر باعث جلوگيري از سرطان کولون، کمک در جلوگيري از رشد غير معمول سلول ها، بيماري ها و همچنين کنترل قند خون را مي شود.
 
10- کشمش را به گوشت اضافه کنيد تا مقدار چربي غذا را کم کند و مقدار فيبر و آهن را افزايش و مقدار سديم را کاهش دهد.
11- آنتي اکسيدان از پيري و بيماري هاي حاصله از آن مي کاهد.
 
12- کشمش از سرطان جلوگيري مي کند.
 
13- کشمش ميزان LDL يا کلسترول بد را در خون کم مي کند و باعث کاهش بيماري قلبي مي گردد.
 
14- اگر به مدت 4 هفته هر روز کشمش مصرف کنيد، آنتي اکسيدان در خون افزايش و کلسترول بد( LDL) کاهش مي يابد.
 
15- کشمش موجب کاهش استرس مي گردد.
 
16- اين ميوه خشک باعث عملکرد صحيح رگ هاي بدن مي شود.
 
17- کشمش براي درمان بي نظمي معده و يبوست مصرف مي شود.. براي جلوگيري از اين ناخوشي ها مي توانيد، 6-5 عدد کشمش را خيس کنيد و بعد از چند ساعت، آب آن را بنوشيد...
 
18- تحقيقات نشان داده است که ورزشکاراني که قبل و در حين ورزش، حدود يک فنجان کشمش مصرف مي کنند، بهتر از بقيه سلول هاي بدن را از آسيب حفظ مي کنند.
 
19- کشمش به علت داشتن قند فروکتوز، داراي خاصيت مصرف سريع انرژي و کاهش وزن نيز مي باشد.
 
20- کشمش مانند هويج، براي سلامتي چشم نيز خوب است..
 
21- کشمش باعث تقويت اعصاب مي شود.
 
22- کشمش، سستي و رخوت را از بدن دور مي کند.
 
23- با خوردن کشمش، غضب را از خود دور کنيد..
 
24- کشمش موجب از بين رفتن آب اضافي بدن مي گردد.
 
25- کشمش، دهان را خوشبو مي کند.
 
26- کشمش، اسپاسم يا گرفتگي عضلاني را کم مي کند.
  
  پس از همين حالا، کشمش را به ماست يا سالاد خود اضافه کنيد و از خوردن آن لذت بريد..

یکتایی ما


شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند

پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی (جدولی) منحصر به فرد است.
قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود می تواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است.
پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند است

پ.ن: آرشیو بابا به تاریخ ۲۵ بهمن ۹۱

شکر...

هیچ لیوانی در زندگی خالی نیست ،

حتی نیمه پر هم نیستند ؛

وقتی چشمها جور دیگر می بینند .

وقتی دوست همه جا حضور دارد،

وقتی لطفش همه جا را پر کرده

آری ...  چشمها را باید شست ...

بیایید لیوانها را به کناری بگذاریم ، وقتی دریای رحمتش را کرانه نیست ...

بازی روزگار را نمی فهمم...


من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!


داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.


همیشه هر چیزی را که دوست داریم بدست نمی آوریم، پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری.
سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛ محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.


پ.ن: آرشیو بابا به تاریخ ۱۸ دی ۹۱

زندگی از دیدگاه ریاضی

زندگی + عشق = خوشحالی

زندگی - عشق = ناراحتی

----------------------------------------

2 زندگی = خوشحالی + ناراحتی

زندگی = 1/2 خوشحالی + 1/2 ناراحتی 


این واقعیت زندگی است از آن لذت ببرید

http://neshate-koohestan.blogfa.com/

البته دوستان با تخصص های ذیربط در خصوص این معادله اظهار نظر کنند ...

میدان راه آهن ...


Brusio Spiral Viaduct in Switzerland By Kaushik Wednesday
عکس از : اینترنت

خوبه وبلاگ ها گاهی تعطیل باشه

http://neshate-koohestan.blogfa.com/
امروز بلاگفا تعطیل بود ، فرصت خوبی برای برای فکر کردن بود ، برای اندیشیدن به زندگی مجازی ، هدف از نوشتن و کسانی که منتظر نوشته هات هستند ، خیلی خوبه گاهی مکثی داشته باشیم و بیاندیشیم . و به مسیری که می خواهیم طی کنیم ، به مطالبی که می خواهیم منتشر کنیم و دوستان عزیزی که در پشت این نوشته ها حضور دارند ، شاید کامنت یا نوشته ایی نداشته باشند ولی هستند ، اینرا آمار بیش از 417000 بازدید نشاط کوهستان در مدت کوتاه فعالیت اش نشان می دهد .
دل سپردن به مطالبی که به صورت عادت در آمده است شاید آن چیزی نباشد که ما به دنبال آنیم ، هدف در وحله اول آموزش است ، یادگیری دو طرفه ، کسب آگاهی و تبدیل آن به دانش ، دانش ورود به طبیعت و حفاظت از محیط زیست به خصوص بستر کوهستان ، اطلاع رسانی و اشاعه زیبایی های خدادادی برای اینکه نشان دهیم هنوز امید برای زندگی استوار و بالنده حضوری فعال دارد ، و هیچگاه نباید افسردگی و گوشه نشینی را با وجود چنین نعمت هایی به اطراف خود راه بدیم .
افزایش دایره دوستی ها در کنار طبیعت پایدار و ماندگار ترند و دل بستن به آنانی که به دنبال جستجو در زندگی ها هستند با بودن طبیعت زیبا و دل سپردن به آن کاری بیهوده است ، طبیعت را باید دریابیم در کنار آن به تعالی بیاندیشیم .

روزها در حال گذر هستند ، لحظات را دریابیم ............... شادی تان افزون باد

This is a window



خوب عنوان مطلب هم همین بود ، مگر دنبال چیز دیگری می گشتیم ، windows   ، نه جانم این همان window می باشد ... شاد باشید

مجنون و خدا

تهران پاک

تهران  پاک ، 4 اردیبهشت 92 ، خیابان شیخ فضل اله نوری ، جنوب به شمال ، حوالی برج میلاد ، به قدری آسمان شهر پاک و تمیز بود که دلم نیومد عکسی از آن آسمان صاف با لکه های ابر را نگیرم ، تلفن همراه ام را تنظیم کردم و شروع کردم به عکس گرفتن ، آسمان غبار آلود و دود گرفته تهران را زیاد شاهد بودم و حالا از این وضعیت لذت می بردم ، امیدوارم شما نیز حس و حال مرا داشته باشید













عکس از : پرویز ستوده شایق / دوربین موبایل نوکیا X6 / خیابان شیخ فضل اله نوری / تهران

آدمهای مسیر زندگی ما

برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما
.
.
 می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند
.
.
که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم
.

تهران ،  تقاطع میرداماد - مدرس سال 1354 و حالا

  تصویر زیر که در روزنامه اطلاعات 38 سال پیش منتشر شده تقاطع خیابان میرداماد و اتوبان مدرس را در تاریخ 1354/4/30 نشان می دهد. نام اتوبان در آن زمان "اتوبان شاهنشاهی" بود که احداثش از 1349 آغاز شده بود.




همان تقاطع ؛ اکنون

دیالوگ ماندگار و زیبای آقای همساده !!


http://neshate-koohestan.blogfa.com
آقو ما به دنیا اومدیم انقلاب شد

حرف زدیم جنگ شد 
راه رفتیم کودتا شد 
رفتیم مدرسه جنگ تموم شد 
درس خوندیم, هی نظاموی آموزشی عوض شد 
رفتیم دانشگو ,کنکور ول شد
رفتیم سربازی, معافیت آزاد شد 
رفتیم سرکار, مملکت تحریم شد
خواستیم ازدواج کنیم, طلا گرون شد

گفتیم بریم خارج, پاسپورتمون دی پرت شد، 

الانم اینترپل دنبالمونه هه هه هه هه یعنی داغونمااا،

 له لهم آقو !
با این شرایط که پیش میره آقو فکر کنم

مشکل از ما باشه اگه بمیریم شاید دنیا بهشت شد...

خیابان دو طبقه تهران

4 اردیبهشت 92 ، تصاویری از مراحل ساخت طبقه دوم بزرگراه صدر تهران تقدیم شما ، به ثمر نشستن چنین پروژه هایی باعث روان شدن ترافیک و کاهش آلایندگی خواهد بود .... پس از 5 ماه پیشرفت خوبی مشاهده می شود

مکان : تقاطع صدر ، صیاد شیرازی

عکاس از : پرویز ستوده شایق

دوربین : موبایل نوکیا  X6









به عنوان یک شهروند چگونه می توانیم در به ثمر نشستن چنین پروژه هایی تاثیر گذار باشیم ...

چهار فصل زندگی





پروانه ....


پیوند نور

روز وصـل فاطمـه با حیــدر است              آن که سـادات را به جنـت سرور است
بیـت پـاک مصطفـی غرقاب نــور                  خیـل مشتاقــان دین غـرق ســرور

در فلـک کروبیـان مسرور و شــاد         خاکیــان انـدوه دل بردنــد ز یـــاد

النکـاح سنتــی سامــان گرفــت              زین سبب بنیاد عاشــق جـان گرفت

غنچـه ی عشـق خدایــی وا شـده                      در زمیـن و آسمـان غـوغــا شــده

دیـدگـان مـومنـان بینـا ز آن                                 نـور حـق کور کرده چشمـان بـــدان


پـاره ی تـن از نبــی گردد جــدا            همـدم و مونــس شـود بـا مرتضــی

اشک شــوق از نرگس طاهـا چکـد               زیـن شعــف پیـراهــن غـم برکنـد


تهنیــت گوینـد ملایک بر رســول     بهــر وصـل شـاه مـردان بـا بتــول

رنگ گرفته یکــدلی از وصل شـان     با نصیــب هر بینـوا از فضــل شـان

هم صـدا و هـم دل و مشتــاق هم     یاور و همــدم به هر شـادی و غـــم

هر دو گل پرورده ی دامان دوســت    بوی عطـر هر گـل و بستـان ز اوسـت

ســاده امّا بس بجـا و پـاک و نـاب     می رود زهــرا بـه بیــت بـوتــراب

ای اسـدچشمان خلقان بر دراست      روز وصـل فاطمـه باحیـدر اسـت

اسداله تعالی رودی

از: وبلاگ حسینه حضرت قاسم (ع)

دشوار اما زیبا

در مناطقی که سنگ های صاف و سیقل شده مانند بستر رودخانه ها ، سواحل و .... وجود دارد با کمی ذوق و سلیقه می توان جلوه هایی از زیبایی را خلق کرد ، تصویر زیر یکی از آنها

بازهم درسی از سهراب

ماه مهر است ، اگر تکراری است بازهم بخوانیم که درس های زندگی در دل اشعار موج می زند ..... نشاط

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……



گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم


جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود


سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر


سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من


تا که حرفی بزنند


شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم


پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا


وقتی از مدرسه برمی گشته


به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است


زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….



چشمم افتاد به چشم کودک...


غرق اندوه و تاثرگشتم



منِ شرمنده معلم بودم


لیک آن کودک خرد وکوچک


این چنین درس بزرگی می داد


بی کتاب ودفتر ….



من چه کوچک بودم


او چه اندازه بزرگ


به پدر نیز نگفت


آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم



عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام ….


او به من یاد بداد  درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم


نه به دل تصمیمی


نه به لب دستوری


نه کنم تنبیهی


***


یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم


با محبت شاید،
گرهی بگشایم



با خشونت هرگز...


         
با خشونت هرگز...


                   
با خشونت هرگز...

 

     آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟  

 

 سهراب سپهري


چگونه لذت ببرید


اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه... می‌توانید از بچگی‌تان لذت ببرید.
اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتری دانشجو بشوید می‌توانید از نوجوانی‌تان لذت ببرید.
اگر هر درسی که خوانده‌اید اصرار نداشته‌ باشید که حتماً بروید سر کار می‌توانید از بیکاری‌تان لذت ببرید.
اگر دارید کار می‌کنید و آرزوی آخر هفته و تعطیلات نداشته باشید می‌توانید از کارتان لذت ببرید ولی اگر تعطیلات هستید و نگران تمام شدن‌اش نباشید می‌توانید از تعطیلات لذت ببرید.
اگر وسط مهمانی هستید اگر نگران این نباشید که دیگران راجع به شما چی فکر می‌کنند می‌توانید از مهمانی لذت ببرید.

اگر شروع کردید به رقصیدن به این فکر نکنید که رقص‌تان چه طور به نظر می‌آید می‌توانید از رقصیدن لذت ببرید.
اگر دارید زندگی می‌کنید و نگران این نباشید که وقتی مردید چه اتفاقی می‌افتد می‌توانید از زندگی‌تان لذت ببرید.
وقتی مردید چون چیزی نیست که نگران‌اش باشید حتماً از مردن‌تان لذت می‌برید.

به طور خلاصه: اگر نگران چیزی نباشید می‌توانید از آن لذت ببرید.
 اگر نگران این باشید که چرا لذت نمی‌برید یا چرا به اندازه کافی لذت نبردید عمراً از چیزی لذت نمى برید.
زندگی منتظر است یک لحظه ساکت بشوید تا بتواند با شما حرف بزند.
همین‌طور چهارزانو روبرویتان نشسته، چانه‌اش را به دست‌هایش تکیه داده و نگاهتان می‌کند.
فکر می‌کنید امکان دارد زبان به دندان بگیرید؟

زندگی مگسی !

دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی میز اطاق ام پیدا کردم.


یک هفته بود که با هم زندگی می کردیم. شبها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم می چرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم  مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم...شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود.
احساسم نسبت به او تغییر کرد. به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم.

این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است.

لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد.

شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!


شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند.
شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود.
تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که :

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمی خواهم مگس گونه زندگی کنم.
بر می خیزم دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.

بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد

با تشکر از ناصر عزیز

9مهر روز جهانی سالمندان

 پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها :

 ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید :

 اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم و به کلاس زبان ببریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم!

منبع » وارش مهر

یک روز بارانی ...

اگر یک روز بارانی بود و بچه ها  دوست داشتن برن پارک ، تاب خونه گی چاره کاره ... خوب شما اگر چنین تاب ی را در خونه ندارید براشون درست کنید . من این تاب ها را برای هر بچه هام  درست کرده بودم ولی خوب بچه  دیگه بزرگ می شن .... کاش می دونستند با چه ذوقی تاب را براشون آماده می کردیم و خودمون هم باهاشو همبازی می شدیم . راستش وقتی بچه ها بچه ان تو براشون یک قهرمان تمام عیاری ولی وقتی کمی قد کشیدن یا قدیمی می شی یا اینکه با حاصل زحمات خودشون به اینجا می رسن ، بابا و ماما که کاری براشون نکردن ، کو بگید شما برای ما چکار کردید  .... تکیه کلامی که مانند تیر تو قلب والدین فرو می ره ولی چاره ایی جز تحمل ندارن ... چون میگن جوووونن دیگه کاریش نمی شه کرد و آرزو می کنن همین جووونا خودشون بچه دار بشن اون قدر پدر و مادر رو می فهمن ، اون موقع هم شاید پدر و مادری نباشه قدرشون بدونن ....
عجب رسمیه ... رسمه زمونه ... می رن آدما اااا ... از اونا فقط خاطره هاشون .... به جا می مونه ....


پاییز

دارد پـــائیز می رسد...


انار نیستم،

که برسم به دست های تو؛


برگم...

پُر از اضطرابِ افتادن!




مارمولک

خوب به بهانه حضور یک مارمولک در پرده اطاق ام ، چند تا عکس با دوربین موبایل ام گرفتم و در این پست قرار دادم تا تماشا کنید ، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ....  خوب موضوع پست هم همین بود مارمولک .... نه از اون لحاظ که میگن طرف عجب مارمولکیه ... ، یا منظورم رضا مارمولک هم نیست ... خودِ خود مارمولک ... هی بابا نه عزیز عشق مارمولک هم نیست ....

این هم چند تا  عکس از مارمولک ، راستی می دونید که این ( به نقل از استاد خزندگان ) مارمولک خزنده زیبا چقدر به شما خدمت می کند  ، تمام تخم و لارو حشرات و حشرات ریز موجود در خانه را می خورد و یک نظافتچی فوق العاده است ، پس با آنها مهربان باشد ، لازم نیست با دمپایی به جنگ آنها بروید ، آنها در خانه به شما خدمت می کنند .
یه باور غلط در مورد اینها اینکه می گن دم اینها سمی است ولی بدونید دم مارمولک سمی نیست و باور اینکه اگر دم مارمولک کنده شده و توی غذا بیافتد کل غذا را مسموم می کند درست نیست ..... این مطلب را من از یکی از اساتید نقل می کنم می تونید بررسی کنید ...

مارمولک روی پرده ظاهر میشه


هی برای خودش جولان می ده


صعود و فرود طبیعی داره ، بدون حمایت


بالاخره تصمیم می گیره بره


خوب میره دنبال کار و زندگی اش


لطفا خوابتون نبره ، داستان مارمولک تموم شده ... شاد باشید

بفرمایید کیک ... بدون شرح

بدون شرح

اولین ها ، کدام بهتر است ؟


می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

بابا آب داد بابا نان داد
-
می دانید اولین جمله ای که انگلیسی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

من می توانم بخوانم و بنویسم
-
می دانید اولین جمله ای که ژاپنی ها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟

من می توانم بدوم


"هر انساني از كودكي و به صورت ناخودآگاه اولين چيزهايي كه مي بيند و مي داند و مي فهمد را الگوي خود قرار مي دهد"
تشکر از ناصر عزیز بابت ارسال این مطلب

گروه خونی

زندگی

http://neshate-koohestan.blogfa.comزندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم .

و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.
.

نگاه ماه

  عکس های ارسال محمدحسین بهانه ایی شد تا از فستیوال روز ماه در چین و ویتنام مطلب کوتاهی را بنویسم ، امیدوارم خوشتون بیاد .

می شود ماه دید ،

می شود ماه بود .

می شود ماه تاب شد .

می شود ماه تاب بود .

می شود ماه را دید ،

می شود ماه تا هم بود .

می شود نگاه به ماه داشت ،

و می شود ماه را دوست داشت 

می شود آرامش ماه را در آب دید و می شود ماه را ............ 


روز ماه در چین

   در چین و ویتنام  یک روز تعطیلی ( و فستیوال ) به نام روز ماه دارند و آن روزی است که قرص ماه کامل می شود ، کیک هایی در شب روزِ ماه پخته می شود بهش می گن   moon cake  ( کیک ماه ) ، مردم چین در این روز همه به آسمان خیره می شوند و ماه را تماشا می کنند و از این کیک می خورد ، کیک بهانه است برای شاد بودن ، من از این کیک خوردم ، تفاوت زیادی با کیک های دیگر ندارد ولی شکل آن ماه است ، با عشق به ماه پخته می شود و وقتی از چین برایت سوغاتی می آورند البته هم بسیار خوشمزه می باشد ....



این هم moon cakes  ( کیک ماه )

Moon cakes, often eaten during the festival



 و این هم تصاویر محمدحسین عزیز  از مسیر کلکچال در شمال تهران در روز جمعه 29 شهریور 91  با موضوع نگاه به ماه

برگ های پاییز

بزگ هاي پاييز

سرشارازشعوردرخت اند
وخاطرات سه فصل رابردوش مي كشند
ارام قدم بگذار........
برچهره تكيده ان ها........
اين برگ هاحرمت دارند
دردپاييزدرد دانستن است.......


شاد بودن بدون بهانه

نشاط کوهستان ، پرویز ستوده شایقچند وقت پیش من و دخترم  داشتیم نخود سبز پاک  می کردیم ، من به دونه های نخود سبز در غلاف شون نگاه می کردم ، نظم زیبایی داشتند ، به بسته چند تایی شون در یک غلاف که زیبا بودند ، خیلی خوشحال بودم  ، قشنگ بودن ، خلقتی با ظرافت و زیبایی تمام .... احساس کردم شاد هستم ، بدون اینکه بهانه خاصی باشد ، شروع کردم چند تایی از اونها عکس گرفتن ، به نظرم واقعاً تماشایی بودند .... فکر کردم شاید شما هم دوست داشتبد باشید ، راستی برای گرفتن عکس نیاز به سوژه داریم ، یا هر چیزی که به نظرمون زیبا می آد می تونه خودش سوژه باشه ، همینکه می خندید خوشحالم

چندتا از ساقه های لوبیا را روی فرش چیدم


تک تک شون را نگاه می کردم و از غلاف شون جدا می کردم



همه شون را که جدا کردیم ، سبز سبز بودن






شاد بودن در زندگی نیاز به بهانه نداره ، همیشه لب هاتون خندون و دل تون شاد باشه
همین ....

همسفر

همسفر!


در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...

 

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

قله ی کوه



نشاط کوهستان پرویز ستوده شایقچه سخته آدم روی قله ی کوه باشه

ولی بازم احساس پستی کنه.


چه زیباست آدم تو پست ترین جاها زندگی کنه

ولی با غرور زندگی کنه.

فرصت سوزاندن کالری را از دست ندهید

بهانه ایی دست داد از پله ها استفاده کنیم ... اگر مشکل زانو نداریم، به میزان مصرف انرژی در هر پله دقت کنید

چقدر دارا را می شناسیم

معرفی لازم نداره ، عروسک ملی ماست ، دارا ... چقدر با آن آشنا هستیم ...









خوب این هم جورچین کوهنورد دارا و سارا


عروسک های سارا و دارا را به فرزندانمان معرفی کنیم ....

عسل طبیعی

عسل طبیعی یعنی این ...

درد

درد تو به هر نامردی نگو



تشکر از بهجت خانم بابت ارسال این مطلب

می خوری یا می بری


خدا پرسید میخوری یا می بری؟
و من گرسنه پاسخ دادم میخورم
چه میدانستم لذت ها را می برند، حسرتها را می خورند … ؟
.
زنده باد حسین پناهی

خاصیت فرودگاه

خاصیت فرودگاه اینه که آدما میرن ، یا میان که برن ...



این جریان زندگی است که می مونه .... زندگی یعنی امید و حرکت


شاید زندگی آن جشنی نباشد که به آن دعوت شده ای ولی حالا که دعوت شده ای سعی کن خوب شادی کنی .

بدون شرح


حس دوستی و همکاری

در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم!

مدیر ارشد ( طنز )

مردي به يك مغازه فروش حيوانات رفت و درخواست يك طوطي كرد.

صاحب فروشگاه به سه طوطي خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطي سمت چپ 500 دلار است.»

مشتري: «چرا اين طوطي اينقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «اين طوطي توانايي انجام تحقيقات علمي و فني دارد.»

مشتري: «قيمت طوطي وسطي چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطي وسطي 1000 دلار است. براي اينكه اين طوطي هر كاري را كه ساير طوطي ها انجام مي دهند، انجام داده و علاوه بر اين توانايي نوشتن مقاله اي كه در هر مسابقه اي پيروز شود را نيز دارد.»

و سرانجام مشتري از طوطي سوم پرسيده و صاحب فروشگاه گفت: «‌ 4000 دلار.»

مشتري: «اين طوطي چه كاري مي تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگويم من چيز خاصي از اين طوطي نديدم ولي دو طوطي ديگر او را مدير ارشد صدا مي زنند.»

بدون شرح




از : +g

درسي از سهرا ب

  درسي از سهرا ب


*سخت آشفته و غمگین بودم*
  *به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند*

*دست کم می گیرند*

*درس ومشق خود را…*

*باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم*

* و نخندم اصلا*

*تا بترسند از من*

*و حسابی ببرند…*

*خط کشی آوردم،*

*درهوا چرخاندم...*

* چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید*

*مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !*
*
اولی کامل بود،*
*
دومی بدخط بود*

*بر سرش داد زدم...*
*
سومی می لرزید...*

*خوب، گیر آوردم !!!*
*صید در دام افتاد*
*و به چنگ آمد زود...*

*دفتر مشق حسن گم شده بود*
*این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت*

*تو کجایی بچه؟؟؟*
*بله آقا، اینجا*
*همچنان می لرزید...*

*” پاک تنبل شده ای بچه بد ”*
*" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"*
*” ما نوشتیم آقا ”*

*بازکن دستت را...*
*خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم*
*او تقلا می کرد*
*چون نگاهش کردم*
*ناله سختی کرد...*
*گوشه ی صورت او قرمز شد*
*هق هقی کردو سپس ساکت شد...*
*همچنان می گریید...*
*مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله*
*
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد*
*زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……*

*
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن*
*چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود*
*غرق در شرم و خجالت گشتم*
*جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود*
*سرخی گونه او، به کبودی گروید …..*

*صبح فردا دیدم*
*که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر*
*سوی من می آیند...*
*خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من*
*تا که حرفی بزنند*
*شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید*
*سخت در اندیشه ی آنان بودم*

*پدرش بعدِ سلام،
**
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”*
*گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟*

*گفت : این خنگ خدا*
*وقتی از مدرسه برمی گشته*
*به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده*
*قصه ای ساخته است*
*زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است*
*درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….*

*
چشمم افتاد به چشم کودک...*
*غرق اندوه و تاثرگشتم*
*
منِ شرمنده معلم بودم*

*لیک آن کودک خرد وکوچک*

*این چنین درس بزرگی می داد*
*بی کتاب ودفتر ….*

*
من چه کوچک بودم*
*او چه اندازه بزرگ*

*به پدر نیز نگفت*
*آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم*
*
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم*

*من از آن روز معلم شده ام ….*

*او به من یاد بداد  درس زیبایی را...*
*که به هنگامه ی خشم*
*نه به دل تصمیمی*
*نه به لب دستوری**
**نه کنم تنبیهی*
*یا چرا اصلا من
عصبانی باشم*
*با محبت شاید،
گرهی بگشایم*
*با خشونت هرگز...*

**با خشونت هرگز...*

ساده که می شود


ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

 

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

 

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

 

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

 

 

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

 

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

 

 

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی

 

 

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم میدهند

ساده كه مي‌شوي

فرمول نمي‌خواهي

ايكس تو هميشه مساوي ايگرگ توست

ساده كه مي‌شوي

درگير راديكال، انتگرال و مشتق و رياضيات نيستي

هرجايي به راحتي محاسبه مي‌شي

ساده كه مي‌شوي

حجم نداري، جايي نمي‌گيري

زود به‌ياد ميايي و دير از خاطر ميروي

ساده كه مي‌شوي

كوچك مي‌شوي

توي دل هر كسي جا مي‌شوي

....

دوست


پرسیدند : بهشت را خواهی یا دوست ؟

گفتم جهنم است بهشت بی دوست .

ارزش داشته های شما

Value and respect what you have.
Running after what you don't have without respecting what you have will lead you to loose what you have and even what you want to have.
فکر کنم تصویر گویاست ... ارزش داشته های خود را بدانیم ....



پنجشنبه 31 مرداد1392 ساعت: 12:25 توسط:ع- نوری از اصفهان
باسلام:
سعدی(علیه الرحمه) در گلستان نقل می کنه "هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

فیه ما فیه

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد خود را در آب می دید و می رمید 

پیل می پنداشت که از دیگری می رمد  نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد چون در توست نمی رنجی

چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی ؟

با تشکر از ابوالحسن

گاهی


گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــدو نـــــــــــه خنــــــــده
نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــدو نـــــــه سکــــــــوت
آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس
رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی
خدایــــــاتنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار...

به آسمان بیاندیش

به نام خدای هفت آسمان و پروردگار عرش عظیم


اگر کسی را نداشتی تا به او بیاندیشی، به آسمان بیاندیش،زیرا در آسمان کسی هست که مدام به تو می اندیشد. نگاهت را به بیکران بدوز... به آبی آسمان که می بینی و می دانی که نیست؛  و خدا  که نمی بینی و می دانی که هست...

تراژدی فقط تنها بودن نیست، اگر نتوانی تنها باشی نیز خود یک تراژدیست؛ و چیزهایی هم هست بدتر از تنهایی ، امّا سال ها طول می کشد تا به این حرف برسی  و  معمولا وقتی می رسی که خیلی دیر شده است... و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست...!  انتظار سخت است . فراموش کردن هم سخت است. امّا این که ندانی باید انتظار بکشی و یا فراموش کنی؟ از همه سخت تر است..! و درد زمانی خیلی درد است و دردناک می شود که نمی شود به کسی حالی اش کرد. می توانی گریه کنی. نترس گریه نشانه ی ضعف تو  نیست، چه بسا  که نشانه ی زنده بودنست است..! تو یادت نمی آید، روز ی که به دنیا آمدی  با همین گریه ات  نشان دادی که زنده ای...

اگر نگاهت رو به آسمان رفت، تنهایی ات زیاد بود،دردت نا گفتنی  و فراموش کردنش سخت شد.دلت شکست ، دستت که رو به آسمان رفت، لبت بسته و زبانت خاموش شد ، چشمه ی اشکت فرو ریخت و دلت فریاد کشید....همان لحظه که با خدا حرف می زدی، مرا  هم پیشش یاد کن. خیرت مستجاب. رمضانت پر نور...  التماس دعا

با تشکر از آقای شریفی اقبال

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی ......

    ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

  
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. .. اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟


گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.


چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟


نشاط کوهستان  پرویز ستوده شایقآخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها . حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش.

از : تهمینه میلانی

پ ن :
امان از این کلمات که حاوی احساس اند ، دل ها را شکسته و اشکها را جاری می سازند برای کسانی که در کنارمان نیستند ....و دوست داشتیم باشند ....

خوب است


خوب است

آنقدر شاد باشی كه دوست داشتنی بمانی


آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی

به دیگران کمک کنی که لذت خوشبختی را بچشی


آنقدر ورزش كنی كه سلامت باشی

  آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی
و
آنقدر این مطلب را بازگو کنی تا همه بدانند
به همین سادگی می توان از زندگی رضایت داشت

رکاب بزن

ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به اين ترتيب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، اين قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار!

اما خوبيش به اين بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقريباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پيش بينى كسلم مى‌كرد، چون هميشه كوتاه‌ترين فاصله‌ها را پيدا مى‌كردم.

يادم نمى‌آيد كى بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت مطلق، هيجان عجيبى داشت. او مسيرهاى دلپذير و ميانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از اين گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم. گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسيدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خنديد و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هايى معرفى كرد كه هدايايى را به من مى‌دادند كه به آنها نياز داشتم. هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتيم و رفتيم..

حالا هديه ها خيلى زياد شده بودند و خداوند گفت: همه‌شان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگين‌اند! و من همين كار را كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشيدن است كه دريافت مى‌كنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پيچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من ياد گرفتم چشم‌هايم را ببندم و در عجيب‌ترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم. اين طورى وقتى چشم‌هايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هايم را مى‌بستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه ديگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گويد : ركاب بزن


گفته های دلنشین

کفش هایم

قطعه اي خواندني از شل سیلوراستاین

   گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!
برخي ما را سر كار مي گذارند،‌ برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد.. برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند

   وگاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ...."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است.

   اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.

شبیه مه

شبیه مه بودی

نه می شد در آغوشت گرفت

و نه آنسوی تو را دید

تنها می شد در تو گم شد

که شدم ....


جاودانه

تک حسابدار و حسابرس هستی


انجمن علمی حسابداری

کوه عاشق ترین است

عاشق تر از کوهها ندیدم

در نگاه من

کوه

عاشقترین است

به

ابر!

این گریزان دائم در شتاب!

ابر ها می ایند

و برای ساعتی

پیشانی کوهها را غرق در بوسه می کنند...

و برای ساعتی

مهر می گسترانند بر سریر کوه

ابرها

این سر خوشان بازیگوش

می ایندو

می روند

و

کوهها

چشمشان به اسمان!

قلبشان صبور!

منتظر می مانند...

در هوای

یک هوای دوباره ابری...

کوهها

عاشقترینند...

کوهها دلشان تنگ است.



عکس ها توسط : پرویز ستوده شایق ، منطقه حصارچال

از:مهتابکوه

یه دیالوگ ماندگار


نشاط کوهستان     www.neshate-koohestan.irدر فیلم  Green Mile


جان کافی(مایکل کلارک دانکن): 


مردم اونایی رو که دوست دارن اذیت میکنن . همه جای دنیا همینه…



عادت


جوجه اردک زشت

به دنیا که آمد جوجه‌اردک بود. زشت بود، و متفاوت. تنها همین.
چه زشتی هم… زشت‌تر از همه‌ی جوجه‌های یک طویله!!!
و چقدر زشت‌ها را دوست ندارند، جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌های طویله‌ها.

   همین که شبیه‌شان نبود، با او بازی نمی‌کردند. آزارش می‌دادند، به پر و بالش نوک می‌زدند و می‌خندیدند به زشتی‌اش. همه، حتی بوقلمون‌های زشت و الاغ‌های بارکش!
و چقدر از تفاوت‌هایش ناراضی بود، چقدر ناراحت، چقدر خودش را دوست نداشت… و چقدر از آفرینشش ناراضی بود… خدای من، چقدر احمق بود…!

چقدر دوست داشت مرغ‌ها و خروس‌ها دوستش داشته باشند و جوجه‌ها هم‌بازی‌اش شوند، آن هم در طویله‌ای تاریک و سرد… به همین هم قانع بود! قانع؟! اصلا تمام آرزویش همین بود…!
تنها بود. خیلی تنها بود. فکر می‌کرد کم است برای این طویله! و چقدر طویله کم بود برای او…
همین‌که دوستش نداشتند، همین‌که هیچ دوستی نداشت، همین‌که زشت بود، همین‌که تنها بود، همین‌که،‌ همین شد که رفت، از طویله‌ی تاریک و سرد، به آن‌سوی جنگل‌های انبوه…
زشت بودنش، چه زیبا شده بود…

تنها بود، خسته، گرسنه، و چقدر احساسِ بدبختی می‌کرد… و واقعاً هم بود! بدبخت بود که در دلِ خوشبختی، نمی‌فهمیدش.
همین‌که در میان گاوهای شیرده که شیرشان را می‌دوشند و اسب‌های سواری و گاری و مرغ‌های تخمگذار نبود، و حالا نه شیرش را می‌دوشند و نه سوارش می‌شوند و نه مجبور است برای دانه‌ای گندم برای کسی تخم بگذارد. همین که خوشبخت بود…
جنگل با تمام وسعت و زیبائی‌اش، قانونش اما قانونِ جنگل است. جنگل زیبائی دارد، و زیبائی فریبندگی را. شکارچی دارد و شکارچی سگ‌هایش را!
اما… کسی زشت دوست ندارد، حتی سگ‌ها. به خصوص سگ‌ها!! چقدر زشت بودنش، چقدر زیبا بود…
همین‌که سگ‌ها شکارش نکردند، برای اولین بار فهمید:‌‌

 “خدایا، خدای خوبم… چقدر خوب است که کسی زشت‌ها را نمی‌خواهد، حتی سگ‌ها…”
دنیا همیشه پر از شکارچیان و سگ‌هائیست که برای زیبائی‌ات دندان تیز کرده‌اند!

مثلِ تمام چیزهایی که تمام می‌شوند، زمستانِ سرد هم تمام شده بود، و جوجه اردکِ زشت، حالا دیگر قویِ زیبائی شده بود، زیبا، بزرگ و نیرومند، حالا دیگر در آن اوج، حتی دست سگ‌ها هم به او نمی‌رسید…

زشت بود، که اگر نبود، خیلی پیش از این که بال بگشاید و پرواز کند، طعمه‌ی سگ‌ها و گرگ‌ها شده بود. که اگر نبود، در طویله‌ای بود و همدمش می‌شدند جوجه مرغ‌ها و جوجه خروس‌ها! زشت بود، که اکنون زیباست…

اگر جوجه اردک زشتی، اگر احساس می‌کنی در میان مرغ و خروس‌ها به دنیا آمده‌ای، اگر تنها مانده‌ای، بدان. و فقط بدان که گاهی برای رسیدن به زیبائی، برای پرواز کردن، زشت باید بود. زشت باید بود، تا بود، بود و زیبا شد. تا بمانی، تا خودت بمانی، تا چشم ندوزند به تو، سگ‌ها و گرگ‌های در لباسِ‌آدمی، که خودت بمانی، که بهار خواهد آمد… که بمانی و روزی، روزی از فرازِ این همه زمستانِ سرد، بیایی بال بگشایی، و پرواز کنی بروی تا اوجِ قله‌هایِ زیبایِ خوشبختی…
به که تو می‌خندند، تو هم بخند… بخند، بخند به حماقتشان و طویله‌ای که تمام داشته‌شان است. بخند که سردترین زمستان‌ها هم تمام خواهند شد روزی و بهاری هست… و بخند، بخند که خدا هست هنوز…
 
و من، به، دنیا آمدم…
درست در وسطِ مرغ‌ها و خروس‌ها، اسب‌های گاری و سواری، سگ‌های نگهبان و سگ‌های گله، و سگ‌های ولگرد هم که هستند! و این همه گرگ تنها در لباسِ میش، دوستانی تلخ‌تر از هزار دشمن، و دستانشان که سردم می‌کردند…

با این همه بود‌ها، با این همه نیست‌ها، با این همه، خوب می‌دانم، خوب می‌دانم که چقدر کم است، حجمِ این مرغداری برای این وسعتِ بال‌ها…
خداحافظ اردک‌ها، مرغ‌ها، خروس‌ها، در قفس‌ها، سگ‌ها، سنگ‌ها، سرد‌ها، تلخ‌ها…
به خدا می‌سپارمتان، خدا… حافظ.

امید

امید، نان روزانه آدمی است . رابیندرانات تاگور

امید قوه محرک زندگی است. ساموئل اسمایلز

امید همچون خون در روان آدمیست که اگر نباشد گامی به پیش نمی رود و اگر باشد جهانی را دگرگون می سازد . ارد بزرگ

امید با مرگ هم به گور نمی رود . فردریک شیلر

امید نصف خوشبختی است. ضرب المثل ترکی

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ،

          خشم و تیزی مایه رنج و بلاست .

          آهسته رو از عیب جوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد . بزرگمهر بختگان

بدون روکش و راحت زندگی کنیم

داشتم به میهمانم می گفتم که اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحتاست من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یکدفعه حس کردم چقدر راحت تر است.


سه سالی می شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ایم، بعد یاد همه روکش های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم میفتم،روکش های روی موبایل ها، شیشه ها، روکش های صندلی ماشین، روکش های روی کنترل های تلویزیون، روکش های روی لباس های کمد و... همه این روکش ها دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره مان نیز همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم.



نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده ایم.
جسارت لذت بردن از خود حقیقی مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن.
روحمان را از تماس با دنیا محروم می کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر در انتظارش باشی هرگز فرانمی رسد.

میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن پوشانده ام، باز می کنم. دلم می خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی. ما همه مان فکر می کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش ها و لای رختخواب هایشان پیدا می شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده اند.

محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته ام. همه نایلون ها و روکش ها را کنار می زنم. من ترجیح می دهم لذت ضربه خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را.


شما چه؟

تشکر از : جناب آقای سعید عادلی بابت ایمیل این مطلب

یکی از این روزها

 بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم،

خيلی کم می خنديم،

خيلی تند رانندگی می کنيم،

خيلی زود عصبانی می شويم،

تا ديروقت بيدار می مانيم،

خيلی خسته از خواب برمی خيزيم،

خيلی کم مطالعه می کنيم،

اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهاي مان کمتر شده است.

خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما زندگی کردن را نه ؛

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر،

بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

فضای بيرون را فتح کرده ايم اما فضا درون را نه، 

ما اتم را شکافته ايم اما تعصب خود را نه!

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم،

بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن را،

درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر،

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم،

تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم

ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است،

تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛

سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر،

درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ 

منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

تصمیم بگیریم از امروز :

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد،

زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

در جستجوی دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، 

در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، 

غذای مورد علاقه تان را بخوريد

و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد

و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد.

بياييد نامهای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. 

هر چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاخير نيندازيد

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و

شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد.

ارسالی از : ناصر جواهری تهرانی 

داشتن بدنی زیباتر و سالمتر


حقایقی جالب که برای پیاده ‌روی انگیزه ایجاد می‌کند


 مرکز پزشکی دانشگاه دوک (Duke) دریافته است که یک پیاده‌روی تند 30 دقیقه‌ای، سه مرتبه در هفته به اندازه داروهای ضدافسردگی برای تسکین علائم افسردگی‌های حاد در سنین مختلف موثر است.

• تحقیقی که سال گذشته در آرشیو اینترنال مدیسین (Internal Medicine) به چاپ رسید نشان داد که زنانی که به طور منظم پیاده‌روی دارند، کمتر در معرض ابتلا به از دست رفتن حافظه و سایر زوال‌های ذهنی قرار دارند.


• براساس آکادمی جراحان ارتوپد در امریکا، پیاده‌روی به شما برای داشتن یک دیدگاه مثبت به زندگی کمک کرده و باعث می‌شود جوان‌تر به نظر برسید.

 
• پیاده‌روی جریان خون را در مغز افزایش می‌دهد. در تحقیق که در سال 1999 روی افراد بالاتر از 60 سال انجام گرفت، مشخص شد که 45 دقیقه پیاده‌روی در روز مهارت‌ فکر کردن را در آنها افزایش می‌دهد.


• کلینیک مایو (Mayo Clinic) نیز شواهدی دارد که نشان می‌دهد ورزش پیاده روی تاثیر مثبتی بر سطح برخی انتقال‌دهنده‌های عصبی که تقویت‌کننده روحیه هستند در مغز دارد.

 

 ورزش همچنین تولید اندورفین را افزایش داده، فشار داخل عضلات را کم کرده، برای داشتن خوابی بهتر به شما کمک کرده و سطح کورتیزول هورمون استرس را نیز کاهش می‌دهد.

 

داشتن بدنی زیباتر و سالمتر 

• 1.6 کیلومتر پیاده‌روی در روز 100 کالری می‌سوزاند. در سال می‌توانید بدون ایجاد تغییر در عادات غذاییتان تا 5 کیلو وزن کم کنید.
• متخصصین بر این عقیده‌اند که 6000 قدم پیاده‌روی در روز سلامت شما را ارتقاء داده و 10،000 قدم موجب کاهش وزنتان می‌شود.

• دانشگاه تنسی در یک تحقیق که در آن از گام‌شمار استفاده شد مشخص کرد که زنانی که بیش از 10،000 قدم در روز راه می‌روند، تا 40% از درصد چربی پایین‌تری برخوردار بوده و کمر و لگنشان نسبت به آنهایی که به طور متوسط کمتر از 6000 قدم راه می‌روند 10 تا 15 سانتیمتر باریک‌تر است.


• اگر فقط 2000 قدم پیاده‌روی در روز به فعالیت‌های روزمره‌تان اضافه کنید، هیچوقت دچار افزایش وزن نخواهید شد. تحقیقات دکتر جیمز او. هیل (Dr. James O. Hill) در مرکز تغذیه انسانی دانشگاه کولورادو این را تایید می‌کند.

 
• تحقیقی که اخیراً در دانشگاه هاروارد انجام گرفت نشان داد که راه رفتن با سرعت متوسط به مدت 3 ساعت در هفته—یا 30 دقیقه در روز—می‌تواند احتمال بیماری‌های قلبی را تا 40% در زنان کاهش دهد.


• مجله انجمن پزشکی امریکا مشخص کرد که زنانی که در سنین 30 تا 50 سالگی خود پیاده‌روی می‌کنند، احتمال ابتلا به سرطان سینه را در خود کاهش می‌دهند.

 
• براساس یک تحقیق، اگر پیاده‌روی منظم داشته باشید (3 باز در هفته یا بیشتر به مدت نیم ساعت یا بیشتر) به طور متوسط حدود 600 هزار تومان در سال برای هزینه‌های پزشکی صرفه‌جویی خواهید کرد.

داشتن سیاره‌ای سبزتر

• اگر هر هفته فقط 15 کیلومتر از رانندگی خود کم کنید، 230 کیلوگرم دی‌اکسید‌کربن کمتری در سال وارد هوا خواهد شد.


• تحقیق حمل‌ونقل شخصی در سال 1995 مشخص کرد که تقریباً 40% از اکثر سفرهای داخل شهری با اتومبیل کمتر از 3 کیلومتر است که برابر با 10 دقیقه راندن دوچرخه یا کمتر از 40 دقیقه پیاده‌روی است.
• هزینه کار کردن یک اتومبیل در سال تقریباً 2 میلیون تومان می‌باشد. هزینه کار کردن یک دوچرخه در سال فقط 50 هزار تومان است.

انگیزه بگیرید

• یک بلوک شهری برابر با 200 قدم است.
• یک مایل (6/1 کیلومتر) برابر با 2000 قدم یا حدود 20 دقیقه پیاده‌روی است.
• در زندگی شما چیزی در حدود 65،000 مایل (104607.75 کیلومتر) راه می‌روید—برابر با سه مرتبه راه رفتن دور کره زمین!
• در یک تحقیق مشخص شد که مردها به طور متوسط 18،425 قدم و زنان 14،196 قدم در روز راه می‌روند.

تشکر از : محمدحسین عزیز بابت ارسال این مطلب

راز




        راز عشق دراین است که از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرانقص همواره جزء لا ینفک انسان است ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .




    راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید . عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

سفر کنیم


و مردی که همیشه در یادها می ماند

در این هیاهوی انتخاباتی، خبر فداکاری آتش‌نشان سرافراز آقای امید عباسی که جانش را فدا کرد تا دختر بچه 9 ساله‌ای را از کام آتش نجات دهد، گم شد.
خانواده‌ی محترم او یک گام جلوتر نهادند و با توجه به مرگ مغزی آن عزیز، اعضای وی را اهدا کردند و موجب نجات چندین تن دیگر شدند.

امید عباسی در پی بروز آتش سوزی یکی از واحدهای مسکونی طبقه دهم یک ساختمان ۱۰ طبقه واقع در غرب بزرگراه همت، در جریان عملیات امداد و نجات تصمیم می‌گیرد که ماسک تنفسی خود را در اختیار دختر سانحه‌دیده قرار دهد و خود براثر دود آتش دچار مرگ مغزی شود.****

    رخ‌نمایی این ذخیره‌های اخلاقی، بر وجدان‌های ما شلاق می‌زند، که نگوییم اخلاق مرده‌است. قبادی بزرگ به ما می‌گوید، اخلاق چیزی جز رفتار من و تو نیست. اگر ما اخلاقی عمل کنیم، بازتاب آن را در وجدان‌های بیدار جامعه درخواهیم یافت.

 از آن زمان که این خبر را شنیدم، بی‌قرارم. با خود می‌اندیشم، آن زمانی که این مرد بزرگ با آگاهی چنین تصمیمی‌ را گرفت، چه تصویری از زندگی، خانواده و اجتماع داشت که حاضر به چنین از خودگذشتگی شد. او که فقط ۳۵ بهار از عمرش می‌گذشت آموزش حرفه‌ای دیده بود و می‌دانست که عاقبت این اقدام او مرگ مغزی است. چگونه او تنگناهای خانوادگی خود را بهانه قرار نداد که از زیر بار مسئولیت نجات جان شهروندان که متقبل شده است، شانه خالی کند.

    به یقین، اگر او چنین فداکاری عظیمی را نمی‌نمود، هیچ‌کس نمی‌توانست او را سرزنش کند. چون تمام جهد خود را کرده بود و نا موفق مانده بود. این چه نیرویی بود که او را به این فداکاری آگاهانه سوق داد.

رفتار این آتش‌نشان نه تنها قابل تحسین است، که جای واکاوی روانشناسانه و اجتماعی دارد. چرا بداخلاقی‌های اجتماعی مانع چنین تصمیم بزرگی از سوی او نشد؟ او همانند همه‌ی ما، حتما هر روز هزاران صحنه تلخ را دیده و تجربه کرده‌است.

لیکن با این وجود، هیچ‌کدام مانع عمل اخلاقی او نشدند. من فقط خواستم با نوشتن این یادداشت در برابر این مردفداکار سر تعظیم فرود آورم و او را بستایم و خود را متعهد کنم، که تا می‌توانم از جاده اخلاق دور نشوم.


واین است معنای عشق به مردم عشق به میهن و خدمتگذاری به هموطن ومردم میهن این است معنای امید این است معنای تدبیری که از برای خدمت صادقانه است.

از ایمیل های دریافتی

توانایی

 Nick Vujicic and his new baby boy

کافی است اسم Nick Vujicic را در اینترنت سرچ کنید ، مردی که دو دست و دو پا ندارد ولی یکی از شادترین افراد روی کره زمین است  و اخیراً صاحب فرزند پسر شده واز پسرش به خوبی نگه داری می کند . ... این یعنی توانایی



فاصله زانو تا زمین ..


روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند
فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت:فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."
آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم...
فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است

لازم است گاهی

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی. ترس یا حقیقت ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا به درد دل رفیقت گوش بدهی و ببینی "زندگی" فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟!   

  

زیبائی در فراتر رفتن از روزمره گی‌هاست...

يک دسته از آدم ها هستند


يک دسته از ادم ها هستند که ترازويشان را توي دوستي در حال تعادل قرار داده اند. بي کوچکترين خطايي.
رباتي مي شوند با برنامه اي عينا شبيه به خودت و هيچ تلاش و خلاقيتي فراتر از اين برنامه انجام نمي شود.
اس ام اس بزني. اس ام اس مي زنند.نشاط کوهستان     www.neshate-koohestan.ir
زنگ بزني. زنگ مي زنند.
ميس کال بيندازي. ميس کال ميندازند.
نامه بنويسي. نامه مي نويسند.
بگويي :" دوستت دارم." مي گويند:" دوستت دارم."
دعوا کني. دعوا مي کنند.
قهر کني. قهر مي کنند.
هديه بدهي. هديه مي دهند.
خوشحال باشي. انرژي مي دهند.
غمگين باشي. غمگين ترت مي کنند.
جواب ميس کال ندهي. جواب ميس کالت را نمي دهند.
برايشان لايک و کامنت بگذاري. برايت لايک و کامنت مي گذارند.
 
 
بعد يک جا چشم هايت را باز مي کني و مي بيني بيشتر تو بودي که براي حفظ رابطه تلاش کرده بودي و طرف مقابلت تنها آينه اي در برابر تو بود. تو که خسته شوي. تو که کم انرژي شوي. تو که براي چند لحظه خودت را پشت اتفاقي پنهان کني. تو که از اتفاق کوچک يا بزرگي دلخور شوي. تو که شلوغ شوي. مي بيني آدم ها نيستند. رفته اند. شايد رفته اند تا ربات يکي ديگر شوند
تشکر از دوست خوبم ناصرجواهری بابت ارسال این مطلب

من و این همه خوشی محاله !!!


آبشارها ( شعر )

مجموعه شعرهای حمید ثابتی را در وبلاگ رقص برف بخوانید 

raghsebarf  hamid

            ای آبشارهای زلال وپاک که صداقت ازبندبندوجودتان جاریست

                 ومهربانانه دشتهای تشنه رابرای جشن گلهاسیراب میکنید

                       زخمهایم رابشوریدومرهم زنید

                            آنهاازخشنونت کوهستان وقله ها نیست

                                    ازبی خبری وغفلت قومی است که اصالت خویش رافراموش کرده اند

                  وسراسیمه درغریب آبادغریب خودبدنبال مقصر میگردند.............

شعر از حمید ثابتی ( رقص برف )

دنیای کار نکردن

به تازگی از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.

دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد: به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم : نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کارروانجام بدی، میتونی ازفردا بیای خونه ی من وچمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جا رو کنی. اونوقت من به تو 50دلارمیدم وتورومیبرم جاهایی که بچه های فقیرهستن وتومیتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا وخونه ی جدید خرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کردوگفت:

«چرا همون بچه های فقیررونمیبری خونه ات تا این کارها روانجام بدن وهمون پول روبه خودشون بدی؟»

نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!!

 

روزگار ما





زندگی

امروز كه از خواب بيدار شدم از خودم پرسيدم :
زندگی چه می گويد؟
جواب را در اتاقم پيدا كردم،
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت : دنيا را بنگر!
...
ساعت گفت : هر ثانيه با ارزش است!
آيينه گفت : قبل از هر كاری به بازتاب آن بينديش!
تقويم گفت : به روز باش!
در گفت : در راه هدف هايت سختی ها را هُل بده و كنار بزن!
زمين گفت : با فروتنی نيايش كن!
و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب

من می توانم

اولين قدم و مهم ترین قدم برای انجام كاری، بكار بردن همين واژه (من  می توانم) است
به خاطر داشته باشيد قدرت روح شما چندين برابر قدرت جسم شماست، پس با استفاده از نيروی درونی و روح خود می توانيد به هر سمتی كه خواستيد حركت  كنيد...، روزانه بارها به خود بگوييد من قادرم به همه خواسته هايم برسم


مايكل شوماخر آلمانی زمانیكه 14 ساله بود آرزو داشت تا روزی یک دوچرخه كورسی داشته باشد، برای خريد دوچرخه كفشهای همشارگرديهای خودش را واكس  ميزد
یک روز وقتی در راه خانه بود متوجه شد كه مسابقه رالی در محل سكونت آنها قرار است انجام شود، تمام  پولی را كه جمع كرده بود صرف خريد بليط مسابقه كرد...، زمانيكه مسابقه را ميديد ياد زحماتیكه برای بدست آوردن پول كشيده بود افتاد، در حين مسابقه آرزوی او  بزرگتر از داشتن یک دوچرخه كورسی شد
او الآن نفر اول مسابقات فورمول یک رانندگی دنياست
در  كتابی كه او نوشته است، در بالای هر صفحه اين واژه نوشته شده : 

توانایی


دوستان واقعی


امیـــــــــــــ به حرکت ــــــــــــــــــــــد

آسمان

 بهمن ماه 91 در مسیر ارومیه ، جهت حضور در جشن راهنمایان گردشگری در ارومیه







عکس ها از : پرویز ستوده شایق

از زندگی لذت ببرید ....

بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر

 

  جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند
.
  دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.

داستان الماس ها کجایند ...

داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.

از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .

وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت

IRAN SHOT

پنجشنبه 16 خرداد 92 

مکان : ساحل شهرستان آستارا