گل و بلبل


بامدادی بلبلی در ناله و فریاد بود

ناله‌های زار او در گوش گل چون باد بود

گفتمش : نشنید گل ، بیهوده می‌نالی چرا؟

گفت : ما را از ازل ، با گل چنین میعاد بود

عیب ما ، در بی‌وفایی ، مدعی را گو : مکن

هر کجا با هر که بنشستیم ، او در یاد بود

جام می چونت بدست اُفتد ، بنوش و غم مخور

خوش سرود مجلس جم ، هر چه باداباد بود

هر کجا شیرین لبی دیدیم در آفاق عشق

سرخی لعلش ز خون دیدهٔ فرهاد بود

چرخ ،آن روزی که رزق خلق قسمت می‌نمود

سهم ما « نانی که از دستش به خاک افتاد » بود

عاشقان را صبر باید « سالک » از جورش منال

عاشقی را دیده‌ای کز یار خود دلشاد بود؟


پ.ن: این شعر را بابا جزو مطالبی که ثبت موقت شده، قرار داده بودند.


تاریخ : / /           زمان: :

ابیاتی توسط جناب رحیمی بویراحمدی در وصف پدرم ... با تشکر از ایشان

****
با عرض تسلیت مجدد برای زنده یاد پرویز ستوده شایق کوهنورد فقید
اینک ابیاتی به یاد آن عزیز سفر کرده، تقدیم:
پرویز! این کافه ی کوه خاموش مانده است...عمر کوهپیمایی تو را تقدیر بسته است
کافه ی کوه هست، ولی نیست خبری از شایق...باور داشته باش ، یاران دل شکسته است
رفتید ستوده آرام، از میان کوه احساس...اینک کبوتران آشنا، در دل کوه خسته است
اگر چه در میان کوهنورد دوستان نیستی...باور داشته باش ، یادنامت همیشه خجسته است

با احترام

پ.ن: این نوشته توسط ایشان در قسمت نظرات وارد شده بود.

شرمنده برق

در سیر طلب رهرو کوی دل خویشم
چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم
جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر
گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم
درخویش سفر می کنم از خویش چو دریا
دیوانه دیدار حریم دل خویشم
بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم
آب گهرم روشنی محفل خویشم
در کوی جنون می روم از همت عشقش
دلباخته ی راهبر کامل خویشم
با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز
آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم
خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت
شرمنده برق سحر از حاصل خویشم

شفیعی کدکنی

کوه پرسید ز رود

http://neshate-koohestan.blogfa.com/ کوه پرسید ز رود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست ؟

گفت : در رفتن من

کوه پرسید : ومن ؟

گفت در ماندن تو

بلبلی گفت : ومن ؟

خنده ای کرد و گفت :
در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه روَد،
رود، مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته

http://neshate-koohestan.blogfa.com/سرش را به گریبان ببرد ،

و نخواند دیگر


من و تو   بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز،

در خواندن من،

ماندن تو ،

رفتن یاران سفر کرده ی ما نیست

بـــــــــدان!

پاییز

http://neshate-koohestan.blogfa.com/
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کندhttp://neshate-koohestan.blogfa.com/

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند ...

پدر                          

http://neshate-koohestan.blogfa.com

مرا آرامش دل از پدر بود               مرا ازنام او نامی بسربود 

مرا در کوره راه زندگانی                        چراغ و راهنما درهر گذر بود 

مرا اقبال ودولت از وجودش                    همیشه یاورم از هرنظربود 

تماشایش مرا آرامش جان                       نگاهش خوشتر از لطف سحربود 

به چشمانش تسلای دل ریش                    کلام دلنشینش چون شکر بود 

کنارش بهتر از فصل بهاران                    حضورش موجب فتح وظفربود 

همیشه مهر مادر را به دل داشت               برایش همسری والا گهر بود 

به مادر گر بهشتی زیر پا است                 عطای این فضیلت از پدر بود 

نه تنها سایه مهرش مرا پشت                  که از جان حافظ ما از خطربود 

پدر تا عمر دارد حامی توست                   به کمتر رنج تو از خود بدر بود 

نبینی خادمی بی مزد چون او                   که کارش بهتر از صد کارگر بود 

هر آن فرزند بیند سفره اش را                 نصیبش طبع والا وهنر بود 

پسر را گرپدر داماد سازد                       زفافش چون امیران درظفر بود 

هر آن فرزند قدرش را نکو داشت             همیشه روزیش در پای در بود 

برو تا می توانی خدمتش کن                   دعایش پیش یزدان کارگر بود 

به دورانش کم از شاهی نداری                خوشا روزی که با تو همسفر بود 

رسید از مهر او یوسف به شاهی             رضایش بهتر از درو گهر بود 

هر آنکس مهر اورا کم چشیده                 همیشه حسرتش اندر نظر بود

هزاران حیف عمر آدمی را                     برایش مهلتی کوته بسر بود 

 گریزی نیست آدم را زمردن                   که در تقدیر آدم این سفر بود 

حوادث آدمی را درکمین است                  اجل هم درکمین هربشربود 

هزاران سوز بی اندازه دارد                   اگر مرگ پدر اندر خبر بود 

پدر چون رخت بندد نا بهنگام                  وداعش کودکان را تلختر بود 

کسی کو جزپدر یاری ندارد                     پدر چون مرد دردش بیشتر بود 

برای حسرت یک دیدن او                      دو چشمان تَرش دایم به در بود 

نه چشم آرام گیرد نی دل وجان                 فراقش بردل سنگ هم اثر بود 

اگر با سیل اشکم زنده میگشت                 مرا خود این توان در چشم تر بود 

چگونه از فراغش کس ننالد                    که در عمرش برایت بال وپر بود 

ولیکن رفته باز ناید ای دوست                اگر حتی پدر پیغمبر بود 

به روزی گفت اندرزی به فرزند               چومهر دلبری اورا به سربود 

"نگردد شوی بد ، بابای نیکو                اگر میلت به دحتر یا پسر بود 

خوش آن همسر که دارد خلق نیکو           وگرنه ازدواجش با ضرر بود "

پدر جان است ،پدر جانان جان است          اگرچه کمتر از یک کارگر بود 

بیا تا هست قدرش را بدانیم                    که پیک مرگ کارش بی خبر بود 

دل آیت زمرگ هر پدر سوخت                 که مرگ هر پدر داغ بشر بود 

                                                                                                                                  

                                                      از : عظیم نیک نهاد 

ای نگهبان وجودم


اي وطن ! اي سلامم ، اي سرودم ، اي نگهبان وجودم

اي غمم تو ، شادي ام تو ، مايه آزادي ام تو

اي دليل زنده بودن ، اي سرود صادقانه

اي  دليل زنده ماندن ، جان پناهي جاودانه

همچو رويش در بهاران ، همچو جان در هر بدن

مثل بوي عطر گلها ، مثل سبزي چمن

مثل راز شعر حافظ ، مثل آواز قناري

همچو ياد خوش خوش ترين ها ، همچو باران بهاري

مثل غم در مرگ مادر ، مثل كوه غصه هايي

مثل سربازان عاشق ، قهرمان قصه هايي

همچو آواز بلندي ، از بلندي هاي پاك

با غروري ، با گذشت ، با وفايي همچو خاك 

" نادر ابراهیمی "

بسوی کوه


بسوی کوه
بسوی قله های باشکوه
بسوی آبی سپهر
به راه زر نشان مهر
چو آرزوی ما
هوا
خوش است و پاک
به روی قله ها
تن از غبار تیرگی رها
برآ چو جان تازه بر بلند خاک
همیشه بر فراز
همیشه سرافراز

چای با طعم خدا ( شعر )

از طرف یکی از دوستان نشاط کوهستان

یاد این شعر از عرفان نظر آهاری افتادم:


این سماورجوش است

پس چرا می گفتی

دیگراین خاموش است؟!

باز لبخندبزن

قوری قلبت را

زودتر بندبزن

توی ان مهربانی دم کن

بعد بگذارکه آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت

سینی نقره ی نور

اشکهایم

استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم اماده است

چای با طعم خدا

بوی ان پیچید

از دلت تاهمه جا


پاشومهمان عزیز

توی فنجان دلم

چای داغ بریز"

درسي از سهرا ب

  درسي از سهرا ب


*سخت آشفته و غمگین بودم*
  *به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند*

*دست کم می گیرند*

*درس ومشق خود را…*

*باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم*

* و نخندم اصلا*

*تا بترسند از من*

*و حسابی ببرند…*

*خط کشی آوردم،*

*درهوا چرخاندم...*

* چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید*

*مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !*
*
اولی کامل بود،*
*
دومی بدخط بود*

*بر سرش داد زدم...*
*
سومی می لرزید...*

*خوب، گیر آوردم !!!*
*صید در دام افتاد*
*و به چنگ آمد زود...*

*دفتر مشق حسن گم شده بود*
*این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت*

*تو کجایی بچه؟؟؟*
*بله آقا، اینجا*
*همچنان می لرزید...*

*” پاک تنبل شده ای بچه بد ”*
*" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"*
*” ما نوشتیم آقا ”*

*بازکن دستت را...*
*خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم*
*او تقلا می کرد*
*چون نگاهش کردم*
*ناله سختی کرد...*
*گوشه ی صورت او قرمز شد*
*هق هقی کردو سپس ساکت شد...*
*همچنان می گریید...*
*مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله*
*
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد*
*زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……*

*
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن*
*چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود*
*غرق در شرم و خجالت گشتم*
*جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود*
*سرخی گونه او، به کبودی گروید …..*

*صبح فردا دیدم*
*که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر*
*سوی من می آیند...*
*خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من*
*تا که حرفی بزنند*
*شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید*
*سخت در اندیشه ی آنان بودم*

*پدرش بعدِ سلام،
**
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”*
*گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟*

*گفت : این خنگ خدا*
*وقتی از مدرسه برمی گشته*
*به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده*
*قصه ای ساخته است*
*زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است*
*درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….*

*
چشمم افتاد به چشم کودک...*
*غرق اندوه و تاثرگشتم*
*
منِ شرمنده معلم بودم*

*لیک آن کودک خرد وکوچک*

*این چنین درس بزرگی می داد*
*بی کتاب ودفتر ….*

*
من چه کوچک بودم*
*او چه اندازه بزرگ*

*به پدر نیز نگفت*
*آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم*
*
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم*

*من از آن روز معلم شده ام ….*

*او به من یاد بداد  درس زیبایی را...*
*که به هنگامه ی خشم*
*نه به دل تصمیمی*
*نه به لب دستوری**
**نه کنم تنبیهی*
*یا چرا اصلا من
عصبانی باشم*
*با محبت شاید،
گرهی بگشایم*
*با خشونت هرگز...*

**با خشونت هرگز...*

کوهستان ها


این چه رازی ست نهان در دل کوهستانها

که همه خستگی اش تازه نماید جانها

کوله بر دوش گرفتیم و کشیدیم به کوه

زیر برف خفن و چله ی تابستانها

حافظ خانه نشین داشت اگر دیوانی

ما سرودیم در این کوه بسی دیوانها

مردم شهر بگویند به ما : سنگ پرست

بر سر مذهب ما سوخت بسی ایمانها

گاه آزاد ز هر دولت و گاهی بی غم

گاه دیوانه بخوانند و گهی حیرانها

گاه گویند پری زاده ای آنجا سر کوه

پر کند از می نابش همه ی لیوانها

همه جا جلوه ی یار ا ست... بود کوه انگار:

باغی از آینه ها، چهره ی او در آنها

هر چه تحقیق نمودیم نشد بر ما فاش

که چه رازی ست نهان در دل کوهستانها

آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
 
برنمی شد گر ز بام خانه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفتۀ دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن
روی تپه، رو به روی من
 
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعلۀ آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
 
«... گفته بودم زندگی زیباست
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
 
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندم زارها در چشمۀ مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
 
کار کردن، کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
نیمروزخستگی را در پناه دره ماندن
 
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهوارۀ رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
 
یا، شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن
 
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
 
پیرمرد، آرام و با لبخند
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند
چشمهایش در سیاهی های کومه جستجو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد:
 
«زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 
جنگل هستی تو، ای انسان!
 
جنگل، ای روییدۀ آزاد
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
 
«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
 
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بد نامی
روزگار ننگ
 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دل مردگی بیجان
 
فصل ها فصل زمستان شد
صحنۀ گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پرجوش
 
مرزهای ملک
همچو سرحدات دامن گستر اندیشه، بی سامان
برج های شهر
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو
 
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
 
باغ های آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پربار
گرم رو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
 
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما براندیشند
نازک اندیشانشان، بی شرم
که مباداشان دگر روز بهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
 
چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد

آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
تا کجا؟ تا چند؟
آه! کو بازوی پولادین و کو سر پنجۀ ایمان؟»
 
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها، بی گفتگویی، هرطرف را جستجو می کرد
 
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
 
صبح می آمد، پیرمرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست
دشت نه، دریایی از سرباز

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
 
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق، چون بحری برآشفته
به خروش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
 
«منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
 
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آمادۀ دیدار
 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!
 
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل، این جام پر از کین پر از خون را
دل، این بی تاب خشم آهنگ
 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است
 
در این پیکار
در این کار
دل خلقی ست در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
 
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سربلند کوه مآوایم
 
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمان بر
 
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز»
 
پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
 
«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند
 
زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است»
 
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش
 
«ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره، می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیدۀ خون بار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند، راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را
و بازش باز می گیرد
 
دلم از مرگ بی زار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایستۀ آزادگی این است
 
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند
 
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهرۀ ترس آفرین مرگ خواهم کند»
 
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد:
«برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!
برآ، ای خوشۀ خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب
 
چو پا در کام مرگی تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجودارم
به موج روشنایی شستشو خواهم
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم
 
شما، ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید»
 
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجۀ خورشید
هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید
 
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟
 
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت
هم او قدرت عشق و وفا کردند
 
آرش، اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی درپی فرود آمد»
 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب، غرقه در رویا
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا
 
شامگاهان
راهجویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پیگیر
بازگردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آن جا را، از آن پس
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند
 
آفتاب
در گریز بی شتاب خویش
سال ها بر بام دنیا پاکشان سر زد
 
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
سال ها و باز
در تمام پهنۀ البرز
وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
 
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
 
 در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
 
کودکان دیریست در خوابند
در خواب است عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

از : شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی

تنها در کوهستان

كوهستان

   خاموش بود 

و دره ها

    در پیچ و تاب رسیدن به پائین دست...

     *                                                       

یالهای بی عبور 

نوازش های هیچ نسیمی را

                بر خود

               احساس نمی كردند 

و سكوت را

    تنها صدای گامهای من بود

                             که می شكست 

من به قله فكر میكردم 

و به لبخند برفهایی

 كه بر شانه هایش آب می شدند

***

و فکر میکردم که آن هنگام

آیا 

كوه تنها تر بود

             یا من ؟ 

اما هر دو با هم بودیم 

و این چه  حس خوبی داشت

درست مثل تمام آن روزهایی

                               كه من

              در میان همهمه های  دوستانم 

                                تنها بودم 

                                       و به قله فكر میكردم

در هوای کوهستان

شعر ای ایران

ای ایران ای مرز پرگهر

ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو شد چون پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ و کوهت در و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم

بر گویی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست

نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو شد چون پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم

مهرت اگر برود گلی شود دلم

مهر تو شد چون پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

کوه عاشق ترین است

عاشق تر از کوهها ندیدم

در نگاه من

کوه

عاشقترین است

به

ابر!

این گریزان دائم در شتاب!

ابر ها می ایند

و برای ساعتی

پیشانی کوهها را غرق در بوسه می کنند...

و برای ساعتی

مهر می گسترانند بر سریر کوه

ابرها

این سر خوشان بازیگوش

می ایندو

می روند

و

کوهها

چشمشان به اسمان!

قلبشان صبور!

منتظر می مانند...

در هوای

یک هوای دوباره ابری...

کوهها

عاشقترینند...

کوهها دلشان تنگ است.



عکس ها توسط : پرویز ستوده شایق ، منطقه حصارچال

از:مهتابکوه

حلول ماه مبارک رمضان ، ما رحمت و برکت مبارک باد

آ نکه از فرط گنـــــه نالـــه کنــــــــــد زار کجاست؟

     آنکه زاغیـــــــــار بـــرد شکوه بـــــــر یار کجاست

           بـــاز مـــــــــاه رمضان آمــــــــــد و بر بــــــام فلک

               می زنــــــــد بانگ منـــادی که گنه کار کجاست

                    سفره رنگیـــن و خدا چشم به راه من و توست

                          تاکـــه معلوم شود  طالب دیـــــدار کجـــــــاست

                             بار عام است خـــــــدا را بــــه ضیافت بشتــــاب

                             تا نگوئــــــی کـــــــه در رحمت دادار کجـــــاست

                              مرغ شب نیمه شب دیــــــده بــــه ره می گوید

                               سوز دل ساز بـــــــــود دیـــده بیــــدار کـجاست

                              ماه رحمت بـــــــــــود ای ابـــر خطاپــــــوش ببار

                              تا نگوینـــــــــد که آن وعــــده ایثــــــــار کجاست

                              حق بـــــــــه کان کرمش طرفــــــــه متاعی دارد

                              در و دیوار زنـــــــــد داد خریـــــــــــــــدار کجاست

                              آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفور

                             گویـــــــد ای سوته دلان عاشق دلدار کجاست  

                             من ژولیــــــــده به آوای جلــــــــــــی می گویـم

                             آنکه با توبــــــــــــــه ستـــاند سپر نار کجـاست

                                                 ژولیده نیشابوری

آبشارها ( شعر )

مجموعه شعرهای حمید ثابتی را در وبلاگ رقص برف بخوانید 

raghsebarf  hamid

            ای آبشارهای زلال وپاک که صداقت ازبندبندوجودتان جاریست

                 ومهربانانه دشتهای تشنه رابرای جشن گلهاسیراب میکنید

                       زخمهایم رابشوریدومرهم زنید

                            آنهاازخشنونت کوهستان وقله ها نیست

                                    ازبی خبری وغفلت قومی است که اصالت خویش رافراموش کرده اند

                  وسراسیمه درغریب آبادغریب خودبدنبال مقصر میگردند.............

شعر از حمید ثابتی ( رقص برف )

می شود با تو دل به دریا زد


وطنم ای شکوه پابرجا،      
در دل التهاب دوران‌ها، 

کشور روزهای دشوار،
زخمی سربلند بحران‌ها، 

ایستادی بر جنگ رو در رو،
خنجر از پشت می‌زند دشمن،

گویی از ما در نهان بر ما،
وطنم پشت حیله را بشکن…

رگت امروز تشنه عشق است
دل رنجیده خون نمی خواهد

دل تو تا ابد برای تپش
غیرعشق و جنون نمی خواهد

شرم بر من اگر حریم تو
 پیش چشمان من شکسته شود


وای بر من اگر نبینم چشم
رو به رویای عشق بسته شود

از تب سرد موجهای خزر
تا خلیجی که فارس بوده و هست

می شود با تو دل به دریا زد
می شود با تو دل به دنیا بست

فکرکردن به تو

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
 تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
 
 قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 
 گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
 
 گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
 گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
 
 آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
 من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
 
 من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
 برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
 
 فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
 که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

(محمد علی بهمنی)

بازکن پنجره را

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

***********

 و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

***********

 همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

***********

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است

***********

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

***********
هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

 ***********

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟


***********

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

***********

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها

جشن می گیرد.

***********

خاک، جان یافته است.

***********

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را...

و بهاران را باور کن! 

***********

باز کن پنجره ها را...

و بهاران را باور کن! 

شعر فریدون مشیری

چهار فصل هر سال تان چون بهار پر ز تازگی و زیبایی

تشکر از حبیبی عزیز

عشق یعنی


عشـــق یعنی انتـــظار و انتــظار        عشـــق یعنی هر چه بینی عکـس یـار

عشـــق یعنی شـب نخفتن تا سحــر          عشـــق یعنی سجــده ها با چشم تـر

عشـــق یعنی دیـده بر در دوختــن        عشـــق یعنی از فــراقش ســوختن

عشـــق  یعنی ســر به در آویختــن         عشـــق یعنی اشــک حسـرت ریختن

عشـــق یعنی لحظـــه های ناب ناب         عشـــق یعنی لحظـــه های التهـاب

عشـــق یعنی بنــده فــرمان شدن         عشـــق یعنی تــا ابـــد رسوا شدن

عشـــق یعنی گم شدن در کوی دوســت         عشـــق یعنی هر چـه در دل آرزوست

عشـــق یعنی یــک تیــمم یک نماز         عشـــق یعنی عــالمـی راز و نیــاز

عشـــق یعنی یــک تـبسم یـک نگاه        عشـــق یعنی تکیـــه گاه و جان پناه

عشـــق یعنی سـوختن یـا سـاختـن        عشـــق یعنی زنــــدگـی را باختن

عشـــق یعنی همچو من شیـدا شـدن         عشـــق یعنی قطـــره و دریـا شدن

عشـــق یعنی پیــش محبـوبت بمیر          عشـــق یعنی از رضـایــش عمـر گیر

عشـــق یعنی زنــدگــی را بندگی         عشـــق یعنی بنـــدگـی آزادگـی

نشاط کوهستان پرویز ستوده شایق
پ ن :
اسم شاعر را نمی دونم ، اگه می دونید بگید اضافه کنم

شعر داغلار داغچیلار تقدیم یک دوست

نشاط کوهستان  پرویز ستوده شایقداغلار داغچیلار

اول کی یاراتدی یئر اوزون خالق سبحان

هم غم یارانوب ، همده محبت ، همی جانان

هم عاشیقی خلق ایلیوب هم معشوقی رحمان

بیر عده فقط خوش یاشیوب ، چوخلار اوتوب قان

بیرعومر چکیب منت گول ، بلبل شیدا

پروانه ده شمعین اودونا یاندی سراپا

آواره دوشوب چوللره کام آلمادی مجنون

معشوقینه جانین وئریب اول عاشیق دلخون

بیرعده ده عاشیق ، جمع اولوبدور بو جهاندا

چاتماز اولارا آیری بیر عاشیق بو زاماندانشاط کوهستان  پرویز ستوده شایق

بو عده نین عشقی ، هدفی وار یوخی داغدی

روحی ، شرفی ، لذتینین آز چوخی داغدی

بیر یئردی بوداغلار کی اونون چوخدی صفاسی

دیل لرده گزر داغچی لارین مهر و وفاسی

داغدان وئریلیب احمده دستور رسالت

موسی دا ائلردی بو مکان اوسته عبادت

کهف اصحابینی ساخلادی داغ اوز قوجاغیندا

داغدان چوخ ایگیت لر دایانوب زور قاباقیندا

چوخ آدلیم ایگیت لر کی بو یئردن آدی چیخدی

بابک داغی سنگر ائله دی دشمنی یخدی

بیر یئردی بو یئر هرکس اونا داخل اولانماز

هر کیمسه گلوب اوزآدینی داغچی قویانمازنشاط کوهستان  پرویز ستوده شایق

چوخ شرط لر ایستیر ،کی اولا داغچی بیر انسان

دارلیقدا ایگیت داغچی اوزون ائتمز هراسان

دنیانی دولان داغچیلارین مثلی تاپیلماز

غیرتلی اولار داغچی اونا لکه یاخیلماز

کیم اوز جانینی درده سالار یولداشا خاطیر

کیم شاختادا چولرده قالار قارداشا خاطیر

الجک لرینی تحفه وئریر یولداشا چولده

بارماقلارینی شاختا ویریر هر ایکی الده

بهمن آپاریر یولداشی بو ائوده دایانمیر

حاضیر دی اوله یولداشینی چولده قویانمیر

هر بیر زادینی جمعین ایچینده بوله جاقدیر

گر لازم اولا یولداش ایچون جان وئره جاقدیر

پس بونلارا خاطیر هر آدام داغچی اولانماز

بو شرط لر اوستونده هر انسان دایا نانماز

باخما اوزونی داغچیلارا بنده قاتیبدی

چون درس وفادارلیقی اونلاردان آلیبدی


پ ن :

عکس ها از : پرویز ستوده شایق منطقه هیمالیا کشور نپال

ترجمه : یه ترک دور و برو تون را صدا کنید تا براتون ترجمه کنه ، اگه نتونست به درصد ترک بودنش شک کنید !!!!!!!

مرجع :گروه کوهنوردی قافلانتی

آوای کوهستان

کوه   در شب    چه شکوهی    دارد

خرم  آن  جلگه     که   کوهی    دارد

شب     چو    مهتاب    درخشد    در   کوه

خرمن عشق     نماید     انبوه

تاج    از      ماه بسر     دارد     کوه

وز    طلا    جبّه     به     بر      دارد    کوه

شاه بیت غزل دورنماست

کوه سلطان همه صحراهاست

اولین    پرتو      ماه    و    خورشید

روی     پیشانی    کوه     است    پدید

مردم کوه نشین    دانند خوب

که نقشی    به طلوع است   و   غروب

من چو   کوهم  نه    پناهی    و   نه   پشت

غیرت    کوه   نشینانم   کشت

مرد      را    کوه سر    افراز     کند

جای      پایش     به    فلک    با  ز   کند

پر گشودست     کتاب     کیوان

کین    همه     راز    نهان است   بخوان

کوه    برخاسته     پل   می بندد

که     بشر     را    به    خدا     پیوندد

نردبانی   است   فرا   رفته    به   ما ه

تا   تو   جانی   بدر    آری   از   چاه

رشحاتی      که   تراود    از   کوه

اشک شوق    است    و   بشوید     اندوه

از: شهریار





زندگی ، قدر این خاطره را دریابیم

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم


از:سهراب سپهری

سهراب سپهری


ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي.
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.
كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

اول اردیبهشت سی و دومین سالگرد درگذشت سهراب سپهری

کوه بر خاسته پل می بندد

کوه برخاسته پل می بندد                                تا بشر را به خدا پیوندد

کوه انفاس مسیحا دارد                             وین نسیم از دم عیسا دارد 

گر هنرمند به کوهش دست است               از شراب ابدیت مست است 

رشحاتی که تراورد از کوه                          اشک شوق است و بشوید اندوه

استاد شهریار


باید آهسته نوشت

بايد آهسته نوشت

با دل خسته نوشت

با لب بسته نوشت

گرم و پر رنگ نوشت

روي هر سنگ نوشت

تا بدانند همه

تا بخوانند همه

كه اگر عشق نباشد دل نيست

کوهنورد

کوهنورد باشید

به سوی کوه ،

به سوی قله های باشکوه

به سوی آبی سپهر

به راه زر نشان مهر،

چو آرزوی ما،

هوا،

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه برفراز

همیشه سرفراز


"فریدون مشیری "

به سوی کوه

به سوی کوه ،

به سوی قله های باشکوه

به سوی آبی سپهر

به راه زر نشان مهر،

چو آرزوی ما،

هوا،

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه برفراز

همیشه سرفراز

فریدون مشیری

کوله پشتی ات کجاست ؟

کوله پشتی ات کجاست؟
کفش کوه و کیسه خواب
بادگیر و قمقمه
یک کمی غذا و آب

***
راه ، خاک ، خستگی
دره، تنگه ، چشمه، رود
قله، آرزو، امید
سنگ و صخره و صعود

***
بچه ها! در این سفر
کوله را سبک کنید
توشه مهم ماست
مهربانی و امید

***
بچه ها! خدا خودش
سر گروه ما شده
می رویم و راهمان
از زمین جدا شده

***
آخرین پناهگاه
روی قله خداست
راستی فرشته ها!
قله خدا کجاست؟

***
خیمه می زنیم ما
رو به قله های نور
از زمین ولی چقدر
دور دور دور دور

***
مانده روی کهکشان
رد پای بچه ها
رفته رفته ، رفته اند
تا سپیده ، تا خدا 

عرفان نظرآهاری نویسنده شاعر

شاعر معاصر و کوهنورد

در برنامه روز جمعه یک بار دیگر شاعر معاصر ، کوهنورد توانا و آشنای تمام کوهنوردان را در توچال ملاقات کردم . بازهم شعری از لطافت طبعش هدیه داد و خوش دیدم آنرا تقدیم شما بزرگواران نمایم . امیدوارم بپسندید .

شاعر : حمیدرضا ثابتی
عنوان شعر : آهو زیبا
تاریخ : 17 مهر ماه 88

اینم چند تا عکس از حمیدرضا ثابتی ، کسی که بسیاری از کوهنوردان تهران و شهرستانی به خوبی او را می شناسند . کمک به کوهنوردان در ارتفاعات شمال تهران ، مسیرشهرستانک ، مسیر توچال شکرآب ، مسیرهای منتهی به قله توچال و ..........

در عکس زیر نفر سمت راست حمیدرضا ثابتی و نفر سمت چپ پرویز ستوده شایق
محل عکس قله توچال در تاریخ 17 مهر ماه 1388

دماوند

   Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 بگشاي دل و ديده به ديدار دماوند

 

و ز هر چه بجز اوست دمي ديده فرو بند 

 

 

آراسته تا گردن گيسوي دلاويز

 

افراشته تا گردون بالاي برومند 

 

 

تنديس سر افرازي سر سروده به کيوان

 

سر داده سرورش را در عرش خداوند

 

 

از سينه ايوانش پيداست نشابور

 

چشمش نگران سوي بخارا و سمر قند

 

 

هر صبح رخش با نفس و بوسه خورشيد

 

گويي که پريزادي نازد به شکر خند

 

 

هر شام سراپايش در پرتو مهتاب

 

چون تازه عروسي ز خود آرايي خرسند

 

 

ميدان شکوهش را کس نيست هم آورد

 

سيماي نجيبش را کس نيست همانند

 

 

 

چو نان پدري پير نظر مي کند از دور

 

با مهر به بي مهري و کژراهي فرزند

 

 

کاين سان شده در بند بد انديش گرفتار

 

نشنيده ز آيينه تاريخ پدر پند

 

 

 

گويد که: گرفتار در اين زندان تا کي ؟

 

محروم ز آزادي و آبادي تا چند؟

 

 

 

گويد که کسي غير شما يار نيست

 

سوگند به جان هاي وفاداران سوگند!

 

 

 

گويد که دگر بار ز ضحاک مداريد

 

دستي به در آييد و ببنديد بر او بند

 

 

پيوند دل و دست شما چاره کار است

 

خود را برهانيد ز هر بند و پيوند....

در تمامی راه ها

در تمامی راه ها

  ... 
          در تمامی راه ها          سنگ هایی افتاده است

      که وامی داردمان          تا آهسته گام برداریم

          بایستیم                  به افتاده گان یاری دهیم

        تا چون ما               باز ایستادن را بیاموزند.

دو قطره پنهانی

شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا
چنانکه گویی هرگز کسی نزاد مرا !


مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت .
تکان نخورد درین بی کرانه آب از آب .
ستاره می تابید .
بنفشه می خندید .
زمین به گِردِ سر آفتاب می گردید !
همان طلوع و غروب و

همان خزان و بهار
همان هیاهو
جاری به کوچه و بازار
همان تکاپو ،
آن گیر و دار ،

آن تکرار
همان زمانه

که هرگز نخواست شاد مرا !


نه مهر گفت و نه ماه
نه شب ، نه روز ،
که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست
که این همسفر چه گفت و چه خواست
ندید ، یک تن ازین همرهان و همسفران
که این گسسته !
غباری به چنگ باد هوا است ؟


تو ای سپرده دلم را به دستِ ویرانی !
همین تویی تو ، که _ شاید _
دو قطره ، پنهانی
_ شبی که با تو درافتد غم پشیمانی _
سرشکِ تلخی در مرگِ من می افشانی !
تویی !
همین تو ،

که می آوری به یادمرا .

از : donyayemakous.blogfa.com

شور و نشاط

آب ها نجوا کنان در حرکتندنشاط کوهستان

مایه ی شور و نشاط و برکتند

 

سبزی گل ها زپویایی شان

وز کرامت های دریایی شان

 

ابرها تا اوج ها پر می شکند

آسمان را گرم در بر می کشند

 

سنگ ها در رخوت خوابی عظیم

مانده اند از روزگاران قدیم

 

ای تو چونسنگ لب چشمه،خموش

بی تحرک،بی صدا،بی جنب و جوش

 

بی تحرک مانده ای بی تاب شو

جنبشی کن،جنبشی،در آب شو

 

شست و شویی کن درون آب ها

تا به کی در انجماد خواب ها ...

سید علی میر افضلی

کوه در شب

كم كم داره هوا گرم ميشه و وقت صعود هاي شبانه فرا ميرسه.شهریار ابیاتی در این خصوص داره که تقدیم حضورتون می کنم .

كوه در شب چه شكوهي دارد                   خرم آن جلكه كه كوهي دارد

تاجي از ماه به سر دارد كوه                        وز طلب جبه به بر دارد كوه

اولين پرتو ماه و خورشيد                           روي پيشاني كوه است پديد

كوه گر روشن و گر تاريك است                     تا بخواهي، بخدا نزديك است

محمد حسين شهريار

زخم خونی

این ابرها عقیم اند، باران نخواهد آمد

دریا...!مپیچ برخود توفان نخواهد آمد

ای زخم های مانده در انتظار مرهم

جز زخم- زخم خونی،بر جان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالی ست ،ایمان نخواهدآمد

سهراب خفته درخون،رستم فتاده ازپای

این بارآن تهمتن ،ازخوان نخواهد آمد

جای کمان آرش،رنگین کمان نشسته است

دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد

بیهوده با چراغت ای شیخ!گرد شهری

زود است، زود،امروز،انسان نخواهد آمد

زندگی را آغاز کن

شنبه 27 مهر1387 ساعت: 9:32 توسط:متهور مهرابی

می خواستم چیزی برای شما بنویسم از تغییر-از جسارت تغییر از خود خود زندگی که به شعر زیر برخوردم .امیدوارم همیشه با صدای بلند زندگی کنید .خوش باشید.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن


از نظرات خوب شما :
شنبه 27 مهر1387 ساعت: 16:45 توسط:غزل
زندگی را فریاد کنید
زندگی را در امواج خروشان دریا
در طنین روح بخش آبشار
در صدای خش خش برگها
در آوای زیبای پرندگان
در طپش قلب عاشق بیابید
 وب سایت   پست الکترونیک
زندگی را آغاز کن

شنبه 27 مهر1387 ساعت: 16:37 توسط:غزل
آنچنان زندگی کنید که در فراسوی زمان ، آن هنگام که فرشته’ مرگ شما را دعوت به شروع یک مهمانی در عرش می نماید سربلند و آراسته همچون ملائک با بالهای افراشته سر بر آستان مقدسش نهید

شعر

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت                  که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت           

  من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش                      هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت          

  همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست       همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

 سر تسلیم من و خشت در میکده​ها                مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

 ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل                     تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس                       پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشتد             

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی                 یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت    

پاييز برگ برگش هم زيباست . تقديم شما

زندگی زیباست

زندگی زیباست ای زیبا پسند
زیبه اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
از برایش می توان از جان گذشت 
 ارسال شده از:مهرانکوه

"لذت یک لحظه مادر داشتن  "

تقدیم به آنانی که مادر دارند و آنانی که این فرشته پاکی از میانشان پر کشیده است

تاج از فرق فلک بر داشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
                            در بهشت آرزو ره یافتن
                            هر نفس شهدی به ساغر داشتن
                                                روز ، در انواع نعمت ها و ناز ،
                                                شب بتی چون ماه در برداشتن.
                                                                صبح ، از بام جهان چون آفتاب ،
                                                            روی گیتی را منور داشتن
                                                                                    شامگه ، چون ماه رویا آفرین ،
                                                                                   ناز بر افلاک و اختر داشتن !
                                                                     چون صبا در « مزرع سبز فلک »
                                                                           بال در بال کبوتر داشتن
                                              حشمت و جاه سلیمان یافتن ،
                                             شوکت و فر سکندر داشتن .
                        تا ابد در اوج قدرت زیستن
                    ملک هستی را مسخر داشتن ؛
بر تو ارزانی ، که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه : مادر داشتن .

                                                                                             " فریدون مشیری "

شعر برگزيده سال 2005

این شعر که کانديدای شعر برگزيده ی سال 2005 شده سروده ی یک بچه ی آفریقایی است و استدلال زیبا و شگفت انگیزی دارد :

وقتی به دنیا میام، سیاهم،
وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای،
وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی،
وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای ...

و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟!!! 

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought:

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored ؟؟؟!!!

 

با تشکر از مهندس قنبر نژاد

رضای تو

نی از تو حیات جاودان می خواهم

نی عیش و تنعم جهان می خواهم

نی کام دل و راحت جان می خواهم

چیزی که رضای توست آن می خواهم