کوهپیمایی روستای فرحزاد به امام زاده داوود (ع) 30/1/87

برنامه کوهپیمایی از روستای فرحزاد به امام زاده داوودد(ع) در روز جمعه مورخ ۳۰/۱/۸۷ با تعداد ۴۸ نفر انجام شد .  برنامه کوهپیمایی و زیارتی ، با تشکر از همنوردانی که همراهی کردند و امید به شرکت در برنامه های آینده گروه کوهنوردی پژوهشکده مهندسی جهاد کشاورزی تهران  

افراد شرکت کنند در برنامه :
۱- پرویز ستوده شایق  . . . . . سرپرست برنامه
۲- غلامرضا اینانلو  . . . . . . . مسئول هماهنگی و ثبت نام
۳- کریم حسن پور . . . . . . . هماهنگ کننده وسایل نقلیه شخصی
۴-احمد غریب زاد . . . . . . . . جلودار و هماهنگی اجرایی برنامه
۵-رضا غنی زاده
۶-ابرهیم امیری
۷- رضوان ا... حق بیان . . . . عکاس
۸-سعدا. .. سهیلیان
۹-غلامرضا حبیبی فر
۱۰-نوربخش شمس
۱۱-غلامحسین محمودانی
۱۲-علی محمدی  . . . . . . کمک عقب دار
۱۳-ابوالقاسم دین محمدی
۱۴-محرم علی محمدی
۱۵-محمد  حامد انسانیت
۱۶-حبیب  حامد انسانیت
۱۷-جلال رحیم پور
۱۸-علی اصغر اینانلو
۱۹-اصغر یوسفیه  . . . . . . . عکاس
۲۰-رضا صفر لو
۲۱-منصور ابوالحسن
۲۲-عبدا...شوقی
۲۳-رضا بخشنده
۲۴-علیرضا سریزدی
۲۵-سعید عادلی
۲۶-محمد حسین مهربانی
۲۷-مسعود صادقپور . . . . . . فیلمبردار
۲۸-محمدرضا مهرابی
۲۹-سیدحمید مصطفوی . . . . . . عقب دار گروه
۳۰-سیدابوالقاسم تشکری
۳۱-غلامرضا فتاحی
۳۲- سیدکاظم عرب نجفی
۳۳- ابوالفضل مشهدی

میهمانان :
خانواده عرب نجفی ۴ نفر
آتنا حق بیان
خانم اینانلو
محمد حسین اینانلو
خانم ستوده
حمید شوقی
حمید حبیبی فر
عارف و عرفان مهربانی
مهدی امیرزادگان

راننده مینی بوس ها :
 صمد نجفی
اصغر فرشن

فرحزاد جمعه 30/1/87

مسیر فرحزاد به امامزاده داوود 870130

گروه کوهنوردی پژوهشکده در امامزاده داوود(ع)

آلبوم تصاویر برنامه امامزاده داوود 30/1/87

کاسه چوبي

این مطلب هم از جابر یوسفلو عزیز می باشد

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند:
بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت:
دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

مانع

مطلب زیر توسط جابر یوسفلو به ایمیل من ارسال شده متشکرم از او و تقدیم به شما

 

در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت. نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد. 
 
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

 

 

"لذت یک لحظه مادر داشتن  "

تقدیم به آنانی که مادر دارند و آنانی که این فرشته پاکی از میانشان پر کشیده است

تاج از فرق فلک بر داشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
                            در بهشت آرزو ره یافتن
                            هر نفس شهدی به ساغر داشتن
                                                روز ، در انواع نعمت ها و ناز ،
                                                شب بتی چون ماه در برداشتن.
                                                                صبح ، از بام جهان چون آفتاب ،
                                                            روی گیتی را منور داشتن
                                                                                    شامگه ، چون ماه رویا آفرین ،
                                                                                   ناز بر افلاک و اختر داشتن !
                                                                     چون صبا در « مزرع سبز فلک »
                                                                           بال در بال کبوتر داشتن
                                              حشمت و جاه سلیمان یافتن ،
                                             شوکت و فر سکندر داشتن .
                        تا ابد در اوج قدرت زیستن
                    ملک هستی را مسخر داشتن ؛
بر تو ارزانی ، که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه : مادر داشتن .

                                                                                             " فریدون مشیری "

تاثیر رفتار

مطلب از : شراره زارع به صورت پاورپوینت

     يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش كايل بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما اين پسر خيلي بي حالي است!“ من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌  همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاك ها افتاد.  عينك اش افتاد و من ديدم چند متر اون طرفتر، ‌روي چمن ها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينك اش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينك اش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“ او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

     من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟  او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي اشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.  او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.  ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر كايل را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

      صبح دوشنبه رسيد و من دوباره كايل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ كايل خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

      در چهار سال بعد، من و كايل بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده  افتاديم. كايل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. كايل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من كايل را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.  حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

     امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“  او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.   گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

   من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“  من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات اخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا وسايل او را به خانه نياورد.

كايل نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.  او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“  من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي  سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.  پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.  من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.   دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1)      اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2)       يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

” دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي كنند، زماني كه بال هاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.“

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است...   

برنامه های گروه کوهنوردی پژوهشکده مهندسی در سال 87

قابل توجه اعضاء محترم گروه کوهنوردی پژوهشکده مهندسی
 

رديف

عنوان برنامه

مدت برنامه

تاريخ اجراء

1

فرحزاد به امام زاده داوود(ع)

1 روزه

30/1/87

2

صعود به قله کلکچال

1 روزه

13/2/87

3

صعود به قله کمتال

۳   روزه

27/2/87

4

صعود به قله سماموس

۳  روزه

خرداد 87

5

توچال –به شهرستانک

۲ روزه

تیر 87

6

صعود به قله دنا

۳ روزه

تیر 87

7

صعود به قله دماوند

   ۲ روزه

مرداد 87

8

جنگل پیمایی کجور به نوشهر

۲ روزه

مرداد 87

9

صعود به قله کلون بستک

۲ روزه

آبان 87

10

صعود به قل جوپار

۳ روزه

آبان 87

11

صعود به قله اسپیلت 

۱ روزه

آذر 87

12

صعود به قله کهار

۲  روزه

آذر 87

13

صعود به قله درفک

۲  روزه

آذر 87

14

صعود به قله آتشکوه

۲ روزه

دی 87

15

صعود به ارتفاعات توچال

۱روزه

دی 87

16

کویر نوردی

۲روزه

بهمن 87

17

صعود سراسری با هیئت کوهنوردی

۱ روزه

بهمن 87

 
برنامه های سبک خانوادگی
 

رديف

عنوان برنامه

مدت برنامه

تاريخ اجراء

1

گلگشت خانوادگی مشانه 

۲روزه

خرداد 87

2

خانوادگی قلعه رودخان

۲ روزه

مرداد 87

3

خانوادگی تکیه سپهسالار

۱ روزه

شهریور 87

4

جشنواره زمستانی

۱ روزه

اسفند 87

 
 

عاقبته نداشتن ايميل

بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: ?شما استخدام شدين،آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطورتاريخي که بايد کار رو شروع کنين..
مرد جواب داد: ?اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!?
رئيس هيئت مديره گفت : (( متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجودخارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.))
مرد در کمال نوميدي اونجارو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعدخونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره وديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد،نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: ?من ايميل ندارم.?
نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: ?شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟? مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

 

بی جواب مگذار

متن زیر از شراره زارع به ایمیل من پست شده است .

ضمن تشکر از ایشان لطفاْ توجه فرمایید .

جواب سلام را با عليک بده ،       جواب تشکر را با تواضع،              جواب کينه را با گذشت،                 جواب بی مهری را با محبت،                         جواب ترس را با جرأت،                                 جواب دروغ را با راستی،                                        جواب دشمنی را با دوستی،                                                جواب زشتی را به زيبايی،                                                         جواب توهم را به روشنی،                                                                جواب خشم را به صبوری،                                                                         جواب سرد را به گرمی،                                                                               جواب نامردی را با مردانگی،                                                                                        جواب همدلی را با رازداری،                                                                                                جواب پشتکار را با تشويق،                                                                                                      جواب اعتماد را بی ريا،                                                                                               جواب بی تفاوت را با التفات،                                                                                       جواب يکرنگی را با اطمينان،                                                                               جواب مسئوليت را با وجدان،                                                                       جواب حسادت را با اغماض،                                                              جواب خواهش را بی غرور،                                                        جواب دورنگی را با خلوص،                                                 جواب بی ادب را با سکوت،                                         جواب نگاه مهربان را با لبخند،                                  جواب لبخند را با خنده،                           جواب دلمرده را با اميد،                   جواب منتظر را با نويد،           جواب گناه را با بخشش،و جواب عشق چيست جز عشق؟

هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،يک روزی ، يک جوری ، يک جايی به تو باز می گردد.

راز شاد زيستن

اگر يک قورباغه را برداريد وداخل يک ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

بيرون مي پرد! درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

حالا اگر همين قورباغه را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبه تدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟  استراحت ميکند...چند دقيقه بعد به خودش مي گويد: ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

نتيجه اخلاقي داستان!

زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستان مان ابلهي کنيم و وقت را از دست بدهيم و ناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و...آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟ نه! با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

براي کساني که ورشکسته مي شوند ،اضافه وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب تمايلات خود باشيد!

ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر ازسال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

خلاصه کلام :

شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد و پايين بيفتيد.

 

برگرفته از کتاب ارزشمند آخرين راز شاد زيستن     نوشته آندره متيوس

هدیه ایی برای مادر

 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

چشمان پدر

اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها  ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني اوي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.  

داستان يك انتخاب درست

 
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

مسافرت در تعطیلات عید نوروز 1387

با سلام به دوستان
در تعطیلات عید نوروز در کجا بودید . در خارج ایران یا ایران .اگر ایران بودید در شمال ، جنوب،شرق یا غرب کشور و یا در شهرهای مرکزی ایران عزیز .
چطور بود ؟
خوش گذشت ؟
سفر سیاحتی بود یا زیارتی و یا بازدید از اماکن تاریخی ؟
شاید هم به دیدن اقوام بسنده کردید . در قسمت نظرات برایم بنویسید تا با اماکن مورد بازدید شما هم آشنا شوم و به سایر دوستان نیز توصیه نمایم .

من در سفر نوروز جاهای محدودی رفتم که به مرور در مورد آنها مطلب خواهم نوشت .
یک جا به نام مرداب روستای لنگور در ۱۵ کیلومتری شهرستان بابل نظرم را جلب کرد .
شما در مورد این مرداب چه می دانید ؟

مرداب لنگور در 15کیلومتری بابل - ستوده 870111

شما چه جای جدیدی را برای معرفی سراغ دارید ؟
لطفاً در قسمت نظر دهید بنویسید .

پیامک های  عید 87  

رضا ثاقب :
در طلیعه بهار و آغاز سال نو و بشارت میلاد پیامبر(ص) صمیمانه ترین شاد باش های خود را تقدیم نموده و از درگاه ایزد متعالی سالی خوب توام با سلامتی برای شما و خانواده محترمتان خواستارم.

علی توبه:
سلامت . . . .  سعادت . . . . سیادت  . . .  . سرور . . . سروری . . .  . سبزی و سرزندگی . . . . هفت سین سفره زندگی تان باد

آقای محقق :
            ستاره بخت تون بالا
            سپیدی صبح تون تابناک
             سایه عمرتون بلند
             ساز زندگی تون کوک
            سرزمین دل تون سبز
عید تون مبارک

علی محمدی:
       نوروز شد و لعل لبم ناطق شد
       میلاد نبی و حضرت صادق شد 
       شد بیمه مرتضی علی سال جدید
      هرکس که به ذکر صلوات لایق شد
سال نو مبارک

حمید جعفریان :
ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام
ای دیده و دل از تو دگرگون مادام
وی آنکه به دست توست احوال چهان
حکمی فرما که گردد ایام به کام
عید سعید بر شما و خانواده محترم مبارک