تراژدی عرب لنگ ، سی سال پیش
در سال 1362 مدت کوتاهی به عنوان رزمنده در روستای عرب لنگ یکی ار روستاهای شهرستان سقز مشغول خدمت بودم ، در قسمت قبلی(برای مشاهده اینجا را کلیک کنید ) توضیح دادم که به دلیل اموزش های امدادی قبل از اعزام ، و دیدن دوره های کوتاه مدت در بیمارستان نجمیه سپاه ، با کمک های اولیه آشنا شدم و به عنوان امداد گر خدمت می کردم ، چون در بین افراد حاضر تنها کسی که اطلاعات اندک در مورد پزشکی و بهداشتی داشت من بودم ، این بود که مسئولیت اداره بهداری روستای عرب لنگ را به من سپردند ، کار خاصی نداشتم جز تجویز برخی مسکن ها و گاهی پانسمان زخم و یا انجام برخی تزریقات و ..... داستان های تلخ و شیرینی در آن دوران اتفاق می افتاد که به ترتیب آنها را اگر خواننده ایی باشد به رشته تحریر در می آوریم ، حقیقت امر این است که برای شنیدن این داستان ها کسی را حتی در بین افراد نزدیک پیدا نکردم که اظهار علاقه ایی برای شنیدن داشته باشه ، برای همین می نویسم اگر کسی باب طبع اش نبود می تواند نوشته های این داستان را نخواند و گذر کند و اگر می بینید که چندان برایتان خوشایند نیست اصراردر خوانده شدن این نقل های تاریخ مصرف گذشته ندارم .
و اما داستانی دیگر که منتظرش بودید ....
شب هنگام همه در آماده باش به سر می بردند ، خبرها حاکی از این بود که عده ایی از نیروهای نیروهای بیگانه در نزدیکی روستای کسنزان دیده شده اند ، نزدیکترین پایگاه برای عملیات پایگاه عرب لنگ بود ، نیروهای مستقر در عرب لنگ علاوه بر مستقر شدن در مسجد روستا ، در تپه ایی نسبتاً مرتفع فکر می کنم در جهت روستای خرم تا نیز مستقر بودند ، و کشیک هایی در قسمت های مختلف روستا تعبیه شده بود ، تلفات جنگی نسبت به جبهه های جنوب و غرب کم بود ولی شیوه به شهادت رساندن بسیار خوف انگیز و هراسناک بود ، بطوریکه با دیدن جنازه یکی از شهدا ترس وحشتناکی همراه با کینه فراوان در دل ها ماندگار می شد . بگذریم گفتن این حکایت در زمان حاضر شاید به داستان های ترسناک شبیه خواهد بود و فکر نمی کنم بشود با هیچ استدلالی نسل حاضر را متقاعد که این وقایع اتفاق افتاده و بسیاری از رزمندگان از نزدیک شاهد ماجرا بوده اند ... بگذریم
ساعت تقریباً 4 صبح بود ، از پایگاه خارج شده در زیر نور ماه و بدون استفاده از چراغ قوه پیاده به سمت روستای کسنزان حرکت کردیم ، البته تعداد افراد ساکن در روستاها به حداقل رسیده بود ، و این شرایط باعث شده بود خیلی ها روستاها را به سمت مناطق امن تر ترک نمایند ، گاهی از جاده و گاهی هم از بیراهه با یک فاصله مشخصی حرکت می کردیم با نزدیک شدن به روستا و روشن شدن هوا کم کم نفرات از یکدیگر جدا شده و بصورت پراکنده ایی به حرکت خودمان ادامه می دادیم ، تعداد مان زیاد نبود ، حدود 20 نفر بیشتر نبودیم ، و باید تعداد را بیشتر از آنچه هست نشان می دادیم ، گاهی به تپه های اطراف با دست اشاره می کردیم و دستور حرکت می دادیم ، گاهی با جاهایی که کسی در آن نبود از دور هماهنگی انجام می دادیم تا نشان دهیم تعداد ما از آنچه دیده می شود بیشتر است ، خلاصه با این ترفنده های تاکتیکی برای جستجوی افراد بیگانه وارد روستا شدیم ، عده ایی از اهالی روستا هم به استقبال مان آمدند ، برخی با خوشحالی و برخی با تردید ، اینکه اول صبح ما در روستای آنها چه می کنیم ، با گشت زدن های ما اطراف چشمه ایی با آب بسیار گوارا که در مرکز روستا بود صدایی شیونی از یکی از خانه روستا بلند شد ، و همهمه عجیبی در میان شان بود ، بیشتر صدای زنانه بود ، هر چند کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده تصمیم گرفتیم از روستا خارج شده به پایگاه برگردیم ، در همین اثنا یکی از اهالی با اشاره به من فریاد زد این یکی دکتره می تونه کمک کنه ، هاج و واج مانده بودیم ، من هم کمی ترس و دلهره داشتم و هم اینکه نمی دانستم چه انتظاری از ما دارند .
یکی از ریش سفیدان را فرستادند با ما صحبت کند ، منتظر طرح مشکل بودیم ، خودش هم گویا نمی توانست چیزی را که می خواهد به زبان آورد ولی خوب جان یک انسان در خطر بود و به حکم انسانیت باید به او کمک می شد ، از هیچ چیز خبر نداشتیم ، بالاخره فرمانده از پیرمرد پرسید پدر جان چه کمکی از دست ما ساخته است ، پیر مرد فرمانده را کنار کشید و مطلبی را با خجالت تمام به زبان آورد ، می شد از دور چهره مضطرب پیرمرد را دید ، فرمانده به فکر فرو رفت و تازه شوخ طبعی اش گل کرده بود که با خنده های بلند و قهقه آمد به سمت من و گفت دکتر کار خودته .... هی می خندید و می گفت کار خودته ، آخر گفتم پدر بیامرز منو که نصف جون کردی بگو ببینم چی شده که گفت خانمی در وضع حمل مشکل پیدا کرده و چون مامای محلی حضور نداره ، زن های روستا خواستند آنها را راهنمایی کنی ، تازه فهمیدم که اوضاع چقدر بحرانی است ، تقریبا نیم ساعت من به حالت قهر از افراد جدا شدم و به سمت پایگاه به حرکت در آمدم ، هر چه من فریاد می زدم که بابا من هیچ اطلاعات پزشکی ندارم ولی کسی به حرفم گوش نمی داد ، شیون زنان ، زجری که آن بیچاره می کشید و التماس که چند تا از افراد برای کمک رسانی داشتند باعث شد تا من کمی تمرکز کنم ببینم از اطلاعات ناقص پزشکی چه چیزی تراوش می کند ، فقط تونستم چند توصیه بهداشتی به خاطر بیاورم و جرات نکردم بیشتر حرف بزنم و در همین اثنا بود که نوزاد پسر با صدای گریه بلند توسط زنانی که کمک می کرد به دنیا آمد ، همه هورا کشیدند و خوشحال بودند ، مشکل بعدی این بود که هیچ کس جزات بریدن ناف بچه را نداشت ، قیچی و پنس در اختیارشان قرار دادم ولی هیچکدام نتوانستند ناف بچه را ببرند ، من با یک شیلنگ کوچک یک سرم نحوه تا کردن بند ناف و بریدن آنرا توضیح می دادم ، شیلنگ یک متری را چندین بار با قیچی بریدم تا تمام شد ، ولی زنان می رفتند و می آمدند ولی نمی توانستند بند ناف را ببرند ، خلاصه این شد که مادر را کاملا پوشاندند و من رفتم که بند ناف نوزاد را ببرم ، هر چی به آنها آموزش داده بودم خودم موقع اجرا بکلی فراموش کردم ،مغزم هنگ کرده بود ،در آن شرایط فکرم کار نمی کرد ، تنها چیزی که یادم می آید اینکه یک کلیپس پلاستیکی برای فیکس کردن بندناف به یکی شون دادم گفتم در قسمتی از بند ناف نزدیک شکم نوزاد وصل کردند و من با سرعت تمام قیچی را زدم و نوزاد از بندناف آزاد شد ، دیگر نتوانستم بمانم و این شد با پوتینی که هنوز در پایم بود از خانه خارج شدم ،تمام این اتفاقات ورود و خروج من شایدکمتر از سه دقیقه طول نکشید و دوستان از آنچه بر من گذشته بود بی خبر بودند ، خیس عرق شده بودم ، صدها بار مردم و زنده شدم ، و به خودم لعنت فرستادم که بابا اگه خدایی نکرده یه اتفاقی بیافته من تا آخر عمر باید پشیمانی بکشم . در مورد آن اتفاق دیگر حرفی نزدم ، دوستان هم لطف کردند و حسابی با متلک از خجالت بنده در آمدند و من هم حاشا کردم که کمکی کرده ام ، و الان هم اگر یه خورده بره جلو حاشا می کنم ، دیوار حاشا هم برای چنین مواردی ساخته می شه ... بی خیال خوشحالم که کمی با فضای طنز تراژدی دوران جنگ هم لب هایتان به خند باز شد .
فکر کنم ، اصلاً فکر نمی کنم بی خیالشلطفا روی این پست نظر نگذارید ، نظرخواهی این پست استثنائاً مسدود است ،می دونید چرا ... بقیه خطوط پست ها را هم اشغال نفرمایید
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق