بهداری روستای عرب لنگ
سال 1362 ،اینجا بهداری یکی از تیم های مستقر در روستای عرب لنگ از روستاهای شهرستان سقز در کردستان است و بنده مسئول بهداری بودم ، هر چند دوران جنگ بود و نیروهای ببگانه در دل نیروهای مردمی نفوذ کرده بودند و به عنوان ایادی بیگانه سعی داشتند در کردستان افراد را در مقابل نظام نو پای جمهوری اسلامی قرار دهند ولی مردمان فهیم این خطه حضورمان را به گرمی پذیرفته بودند و محل هایی را برای استقرار و خدمت رسانی در اختیار نیروهای خودی قرار داده بودند که محل درمانگاه نیز یکی از آنها بود ، ساختمانی کوچک در مجاورت مسجد روستا که اطاق درمانگاه در طبقه دوم واقع شده بود . من زمانی که این روستا بودم چیزی جز خوبی و صفا و صمیمیت از مردمان این دیار ندیدم و هر آنچه بود مهربانی و کمک به ما بود ، ....
قصه های عجیب و غریبی در این مدت کوتاه مسئولیت بنده در بهداری اتفاق افتاد که برخی بسیار خوشایند و بعضی ها هم کمی تلخ ولی هر چه بود بنده از تمام آنها به نیکی یاد خواهم کرد ، زیرا بخشی از جوانی ام را با مردمانی زندگی کرده ام که خودشان معنای زندگی را رقم می زدند ...
این منم تعجب نکنید ...

من و درمانگاه ام ، یه اطاق گلی با تعدادی وسایل کمک های اولیه ....




کاکا صوفی امان الله و من

در مقابل مسجد روستا

داستان دستان باد کرده :
روزی بیماری را از روستای مجاور ( خرم تا ) نزد من آوردند که یکی از دست هایش به شدت باد کرده و متورم شده بود ، مانند دستکش پلاستیکی که تا آخرین ظرفیت آنرا باد کرده باشند ، عصر بود و جاده مراسلاتی روستای عرب لنگ به سقز بسته شده بود ، این جاده شب ها تامین جاده نداشت و جاده مین گذاری می شد یا اصطلاحا کمین می زدند به این صورت که نیروهای دشمن در پیچ ها مخفی می شدند و به محض عبور خودرو به طرف آن تیر اندازی می کردند ، عبور کردن از این کمین کار ساده ایی نبود و در بسیاری از اوقات افراد به شهادت می رسیدند ... خلاصله ، بیمار که خانم میانسال بود و همراه هانش نمی توانستند به شهر بروند هر چند من می گفتم که چیزی از بیماری او نمی دانم حرف مرا قبول نکردند و گفتند حداقل شما چند تا کتاب پزشکی را خوانده اید و بیشتر از ما اطلاعات دارید و البته نکته دیگر این بود گفته شده بودند در مواجهه با بیماران خانم مراقب باشید که حساسیت در روستا زیاد است ، من که در این موقعیت درمانده شده بودم و بیمار بیچاره هم درد شدیدی را تحمل می کرد ، چیزی که در درمانگاه داشتم هیچکدام به درد این نوع بیماری نمی خورد ، فکری به ذهنم رسید که از دوا سیاه ( نوعی پماد که برای خارج کردن چرک کورک یا جوش و دمل از آن به طور سنتی استفاده می شد ) روی دستان این بیمار بمالم شاید از جایی مسیر پوست باز می شد و چرک با باد احتمالی زیر پوست از آن خارج می شد . این فکر همزمان در ذهنم می چرخید که با مقدماتی دست بیمار را شست و شو داده ، آنرا با بتادین ضد عفونی کردم و پماد را با احتیاط روی قسمت های مختلف دست او می کشیدم و در آخر سر هم آنرا بانداژ کرده و گفتم به روستای خودشان برگردانند و فردا اگر خوب نشد مستقیم به شهر ببرند که کار دیگری از من ساخته نیست .... شب گذشت
صبح روز بعد دیدم عده ایی خانمی را سوار الاغی کرده و به طرف روستا می آیند ، حدس می زدم همان خانم باشد و تعدادی مرد هم او را همراهی می کردند ، حدس اول این بود که مداوای من کار ساز نبوده و باید خیلی عصبانی باشند ، با دوربین دو چشمی رفتارشان را از پشت بام مسجد دنبال می کردم ، چهره هاشان عصبانی به نظر نمی رسید ، چند سبد هم مانند خورجین در اطراف پالان خر بسته شده بود ، مانند توشه سفر بود ، البته چند مرغ و خروس هم از قسمت انتهایی روی الاغ بسته شده بود ، ماجرا کمی پیچیده شده بود ، اصطراب و ترس از طرفی و اینکه آنها چه فکر در سر داشتند باید صبر می کردم .... بالاخره به روستا رسیدند و من به بچه گفتم که بگید دکتر در درمانگاه کاری دارد و نمی تواند آنها را ببیند که خبر آورند بابا اینها برای تشکر از تو به روستا آمده اند با کلی هدایا ..............
داستان از این قرار بوده که پس از مداوای من ، باد دست این خانم کاملاً خوابیده بود و دستش به حالت عادی بر می گردد و به اصرار خودش برای تشکر پیش من می آید که در آن دو سبد کلی میوه هایی که محصول خودشان بود و انواع خوراکی ، همراه با مقدار زیادی تخم مرغ و یک مرغ و خروس زنده هم برای قدر دانی برای من آوردند .... بچه کلی با این آذوقه رسیده جشن گرفتند و من هم پس از شست و شوی مجدد و ضد عفونی کردن دست بیمار و بانداژ مجدد با چند توصیه بهداشتی که مراقب باشند تا دستش کامل خوب شود آنها را همراهی کردم تا به روستای خودشان برگردند .....
اگه خوشتون نیومد دیگه من چکار کنم ، از این دست خاطرات مانده فراوان دارم جایی برای گفتن آن نداشتم تصمیم گرفتم اینجا بیان کنم شاید کسی یا کسانی باشند که براشون جالب باشه ... خیلی مخلصیم
داستان دیگر :
داستان زایمان و کمک من :
داستان بعدی ، داستان زایمان زنی در روستای کسنزان بود ، در یکی از عملیات های پاکساز در منطقه روستای کسنزان ، وقتی وارد روستای کسنزان شدیم ، در خانه ایی صدای گریه و شیون بلند بود ، یکی از اهالی مرا در بین نیروهای بسیجی دید و داد زد این دکتره من می شناسمش او می تونه به زائو کمک کنه ........ و ادامه ماجرا
این ماجرا را تعریف نمی کنم ، طولانی می شه شاید فرصت خواندن نداشته باشید ، بماند برای زمانی دیگر .... اگر دوست دارید براتون بگم در قسمت کامنت ها بهم اطلاع بدین ... باشه .... آفرین به شما
تا درودی دیگر ، بدرودتان باد
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق