یکی از دوستانم ، خیلی به خاطرات دوران دفاع مقدس علاقه نشان داده ، ازم خواسته هر از گاهی بنویسم ، خودم زیاد برای بیان این خاطرات زغبت ندارم ولی برای اینکه نسل های بعدی در جریان اتفاقات و وقایع آن دوران قرار گیرند گاهی می نویسم تا قدر امنیت کشوری را که در آن زندگی می کنیم بدانیم ، کشور که در پایان 8 سال دفاع مقدس یک وجب خاک آن جدا نشد ، شهدای زیادی در این راه جان با ارزش خویش را تقدیم انقلاب و میهن کردند و خیابان و کوچه و میادین شهرمان به نام آنان مزین شد ، پس باید در حد توان در راستای معرفی و شناساندن آنان بکوشیم من نیز به نوبه خودم رسالت داریم .

  شاید دوستانی که در دهه 40 بودند یادشون باشه ، قبل از انقلاب ترس وحشت آوری از تفنگ و سلاح های جنگی داشتیم بطوریکه  حتی نزدیک شدن به آنها هم برایمان غیر ممکن بود ، تعدادی از افراد هم که به خدمت رفته بودند به قدری از تفنگ و اسلحه هراس داشتند که جرات نزدیک شدن به آنرا هم به خود نمی دادند . حتی مواقع تیر اندازی هوایی نیز از ترس اینکه مبادا گلوله شلیک شده به سر ما اصابت کند زیر سقف می رفتیم ، موقع شعار دادن روی پشت بام ها نیز هنوز اون ترس و اصطراب وجود داشت .
           گذشت زمان انقلاب رسید ، مردم به پادگان ها وارد شدند و همه با سلاح گرم آشنا شدند ، کلاس های متعددی در دانشگاهها و مساجد جهت آشنایی افراد گذاشته شد ، بسیج تشکیل شد و عده ایی از جوانان کم و سن و سال نیز با این تجهیزات جنگی آشنا شدند .

جنگ آغاز شد و آنهایی که دوره مختصر را دیده بودند به جبهه اعزام شدند بسیاری از نوجوانان هم با دست کاری شناسنامه هایشان به جبهه رفتند ، تعدادی از دوستانم به این شکل به جبهه رفتند و من شاهد این اتفاقات بودم ، یک کپی از شناسنامه تهیه می کردند ، کپی را دستکاری می کردند و دوباره از روی آن یک کپی دیگر تهیه می کردند ، و سن شان را هر چقدر می خواستند بزرگتر از اندازه معمول درج می کردند . البته آن موقع هم نیاز جبهه ها به قدری زیاد بود که کسی برای صحت یا سقم کپی شناسنامه ها اقدامی انجام نمی داد .
    القصه اون موقع رفتن به جبهه های جنوب کشور با اینکه تلفات بسیار نیز به همراه داشت راحت تر بود ، اما این مسئله برای اعزام به مناطق کردستان راحت نبود ، یکی از   مشکل ترین قسمت ها رفتن به کردستان بود ، کردستان آن موقع به " پِخ پخستان " بین بچه ها معروف بود ، جنایاتی که ضد انقلاب در کردستان انجام می داد رعب و وحشت را بین کسانی که می خواستند به آن قسمت بروند وارد می کرد ، در چنین فضایی در سال 62 من به همراه تعدادی از دوستانم تصمیم گرفتیم به کردستان برویم ، هفته های اول بسیار ترس داشتیم ، آخر قرار گذاشتیم ترس را از وجودمان خارج کنیم ، حتی برای برگشت خود به آغوش خانواده امیدی نداشتیم ، دوران سختی بود ، در شهرها و روستاها پایگاه زده بودند ، ما نیز ابتدا در سقز و سپس به منطقه روستای عربلنگ و خرم تا ، و گاهی هم به کسنزان می رفتیم و می آمدیم ، فجایع عجیبی دیدم ، در آن سن کم کنده شدن پوست سر یکی از نیروهای خودی را دیدم ، که پیشانی شکافته شده بود و پوست سر کاملاً به سمت پس سر کنده شده بود ...این یکی از آن فجایع بود ، کم نبود کسانی که به طرز وحشتناکی کشته می شدند ، آمار تلفات نسبت به جبهه های جنوبی به مراتب کمتر بود ولی در جنوب در اثر اصابت گلوله افراد کشته می شدند ولی دیگر زنده زنده زیر شکنجه جان نمی دادند .... بگذریم ، فکر کردن به آن دوران نیز فضایی فکر انسان را مکدر می کند چه رسد به اینکه بخواهم آنها را بنویسم .

در آن موقع دیگر نارنجک از ملزومات اصلی سفر ما بود ، هر جا که می خواستیم قدم بگذاریم ، زیر لباس هایمان چند تا نارنجک داشتیم تا درمواقع خطر پیش بینی نشده از آنها استفاده  کنیم ، یاد هم یک روز برای رفتن به حمام هر کدام پنج نارنجک به کمر خود بسته بودیم ، آنها برای اینکه در حمام خیس نشوند داخل حوله پیچیدیم و با خود به رختکن حمام بردیم بازهم نگرانی باعث می شد تا یکی مان در حمام نگهبان بایستیم تا دیگری دوش بگیرد و بعد نفر بعدی ... درک قصه های زمان جنگ برای کسانی که  بخش هایی از لحظات زندگی شان را در اصطراب گذرانده اند ملموس تر خواهد بود تا آنرا به صورت نوشته ایی خارج از تصورات بیان کنیم .

در عکس زیر برای آمادگی کنکور در یکی از مناطق جنگی مطالعه می کنیم ، هر چند می دانستیم آمدنمان با خودمان بود ولی برگشتمان با خداست ....



من و فرمانده پایگاه روستای عربلنگ در شهرستان سقز