شور و شوقی عجیبی در کوچه های روستایی در شمال شرق کشور حکم فرماست ، همه سیاه پوش شده اند . مردان لباس سیاه بلندی به تن کرده اند که تا زمین می رسد ، در پشت کمرشون دو شکاف بزرگ برای برخورد مستقیم زنجیر به بدنشان دیده می شود . وله وله میان بچه بیشتر از بزرگتر هاست . من مانند سایر بچه به دنبال زنجیر هستم تا با اون عزاداری کنم . زنجیرها همه بزرگ هستند ، با چند بار بالا و پایین آوردن خسته می شوم . به دنبال زنجیری کوچکتر هستم .یک مادر مهربونی صدام می کنم با لهجه شیرین آذری میگه : گَه با شوا دولانیم یعنی بیا قربونت برم ، یه زنجیر کوچیک با حلقه های زرد تو دستان می زاره و میگه : کالبای ماحمده دِ بیزی دَ دعا السین  یعنی به کربلایی محمود بگو ما را هم دعا کنه ، آخه کربلای محمود اسم پدر من بود ، مداح اهل بیت بود .
صداشو از دور شنیدم :
مظلوم (این صدای پدرم بود) ..................................حسین( این صدای جمیعت بود )
عطشان ...............................حسین
اباعبدالله ..............................حسین
سوسوز قالان ........................حسین
قولاری قلم .......................... ابوالفضل
خیمه سی یاتان ................... ابوالفضل
.
پرچم و کتل هایی در جلو دسته حرکت می کرد ، ما هم در صف بودیم . سرما هیچ تاثیری در عزاداری ما نداشت . نمی دانم چرا قسمت بچه صف ها منظم نمی شد . یکی وسط دسته بود ما رو به خط می کرد ولی هنوز به انتهای صف نرسیده بود که دوبا صف بهم می خورد ،عالم بچگی بود و عزاداری برای شهادت امام حسین (ع) ، هیچکس بر ما خرده نمی گرفت .
 رفته رفته بر جمعیت دسته افزوده می شد ، کربلایی محمود که در آن موقع به حج مشرف نشده بود نوحه ها را یکی پس از دیگری می خواند عشق حسین و اولاد حسین در گوشت و پوست و استخوانش رخنه کرده بود .
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست       این چه شمعی است که دلها همه پروانه اوست