عشق چیست؟  شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟  استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینیشاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی  برگشت . استاد پرسید  چه آوردی  و شاگرد با حسرت جواب داد  هیچ !هرچه جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پر پشت ترین آن ها تا انتهای گندم زار  رفتم . استاد گفت عشق یعنی همین! 

شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین و زیباترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردیشاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشتاستاد پرسید:  چه شد؟
او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردماستاد گفت  ازدواج یعنی همین!!!  

ارسال مطلب از ابوالحسن اکبری