دوستان سلام

می خواهم بخش خاطرات تلخ و شیرین کوه را به عنوان یکی از موضوعات قابل طرح راه اندازی کنم . احساس می کنم خلاء جمع آوری اطلاعات در این زمینه وجود داره . خوشحال می شم نظرات شما را در این مورد داشته باشم .
برای هر یک از ما معمولاً در مواقع رفتن به کوه اتفاقاتی رخ می ده که در ذهن مان حک می شه . هدف ما ثبت این خاطرات می باشد . تا بدین وسیله موارد آموزشی و ایمنی و هر تجربه ایی که قابل ا نتقال به سایر عزیزان کوهنورد باشد را مطرح نماییم .  از زمان اجازه گرفتن از خانه تا رفتن به کوه و ماجراهای مربوط به دوستان ، طبیعت و حتی مسائل فنی ، گم شدن در مسیرهای کوهنوردی ، استفاده از میوه های جنگلی ، شیرین کاری همنوردان ، ترانه ها و سرودهای شبانه ، عبور از پل های برفی ، گرفتار شدن در طوفان ، کوهپیمایی شبانه ، پوشیدن کفش نو و تاول زدن انگشتان پا ، نداشتن دستکش و ماجراهای پوشیدن جوراب در دست ، سوختن دست و صورت در آفتاب شدید ، نداشتن عینک آفتابی و کوری موقت ، گیر کردن در مسیر های برفی و راه های ابتکاری برای نجات از آن ، گم شدن در جنگل ، تشنگی در جنگل ، خوابیدن در کوله و لرزیدن تا صبح ، و . . . . می توانند نوشته شوند  .
مطمئناً من در این مسیر از خاطرات شما عزیزان نیز استفاده خواهم کرد که اگر در ماه یک خاطر هم از شما داشته باشم در آخر مجموعه ایی ارزنده گرد خواهد آمد .

نظر شما چیه ؟

یک نمونه :
ما در صعود به قله وروشت در جاده چالوس که یک منطقه حفاظت شده است با یک خرس و توله آن روبرو شدیم . البته از دور آنرا دیدیم . ماجرا از این قرار بود که من وپسرم در کمپ ماندیم و قرار شد از چادر ها و وسایل سایر دوستان صعود کننده به قله نگهداری کنیم . دوستانی که به قله رفته بودند جای پای خرس را دیدند ، صدای آنرا شنیدند و نگران حال ما شدند و این مسئله باعث شد تا آنها هر چه سریعتر به پایین برگردند . ما هم دائم صدای مهیب خرس را می شنیدیم و فکرهای مختلفی به ذهنمان خطور می کرد که همراه با ترس و هیجان شدیدی بود . بالاخره تصمیم گرفتیم آتش مفصلی روشن کنیم و با آتش به مقابله با خرس برویم . خرس نیامد ولی آتش خوبی که تهیه کرده بودیم باعث شد تمام بلال هایی که با خودمان برده بودیم برشته کنیم ، هم خودمان خوردیم و هم به دوستانمان که از قله باز گشته بودند دادیم .

یک نمونه دیگر : از محمدرضا یاوری
  سال ۱۳۸۰به اتفاق دوستان و به سرپرستی افشین ابراهیمی(اکنون جاش واقعا بین ما خالیست) به آزاد کوه رفتیم.افشین خیلی به دادن سوپ به بچه ها اصرار داشت و ما هم سوپ آماده ای را گرفته بودیم اما قابلمه نداشتیم!در سر را از درون یک طویله مخروبه بچه ها ظرفی را پیدا کردند و آن را آب زدند و در محل شب مانی دو آب بساط سوپ به پا شد. من از ان سوپ نخوردم و فقط شاهد به به و چه چه اولیه و اسهال و استفراغ بعدی بچه ها بودم!!
ظرفه با آب جویبار از آلودگی عاری نشده بود و همه را اذیت کرد اما خوشبختانه قله را توانستیم زیارت کنیم.