شرلوک هلمز
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…
نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!
واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !
هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!
واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد
از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:
واتسون ! تو احمقی بیش نیستی!
نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!
ممنون که به وبلاگ من سر می زنید و نظر میدهید.
از داستان این پست تان بسیار لذت بردم. البته چند سال پیش نمونه ای از این داستان را خوانده بودم، اما سبک نوشتاری متن شما از آن ساده تر و شیواتر بود. بازم مرسی که وب ما را فراموش نمی کنید.
قبل ازاينكه اين داستان رابخوانم مشابه آن رادر يكي از جرايد ازقول دو نفر كه همسفرشده بودند نقل كرده بودبه اين مضمون(دو تا كارآگاه آمريكايي و انگليسي به مأموريت رفته بودند، شب در بيابان چادر زدند و خوابيدند، نصفه هاي شب يك رهگذر با عجله آنها را بيدار كرد و گفت به ستاره ها نگاه كنيد! از مشاهده اينهمه ستاره توي آسمون چه احساسي داريد؟ كارآگاه ها پرسيدند؛ از چه نظر؟ از نظر ستاره شناسي؟ فلسفه؟ فيزيك؟ و يارو بهشون گفت؛ احمق ها، چادرتون رو برده اند! وگرنه ستاره اي نمي ديديد!) امّا مطلبي كه بنده از داستان شما برداشت كردم اينكه دانشمندان كمتر به فكر خود شان هستند ولي چيزي كه ازداستان آن جريده برداشت ميشود كودن بودن آن دو كارآگاه را مي رساند. اين طور نيست؟
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق