حکایت زن و خدا
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در
را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه
ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی
سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد! زن
با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و
دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی
گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.
پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به
لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را
به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق