قصه ی اسم قشنگه حسن وپاتیرام
کافه کوه اسفند 91 یک میهمان ویژه داشت ، راستش فکر کنم این یک نیاز بود برای دوستان کافه کوه به خصوص برای من که این میهمان ویژه را از نزدیک ببینم ، میهمانی که تمام فکرم را در هنگام طواف خانه خدا به خود مشغول کرده بود ، هر عملی که انجام می دادم و هر رکعت نمازی که می خواندم بی اختیار نام حسن در افکارم گره می خورد. بی اختیار بغض گلویم را می فشرد ، خدا را بارها و بارها برای شفای حسن عزیزم صدا زدم ، انگار دارم تمام کاستی های خودم را همراه حسن به پیشگاه باری تعالی تقدیم می کنم . خلاصه اینکه در ادامه ماجرا ... این شد که حضور حسن عزیز را در کنارمان داشتیم و فکر می کنم بسیاری از دوستان کافه کوه نیز این حس را داشته باشند . مامان حسن هم نقش بسیاری در این شور و حال کافه کوه داشت ، نوشته هایش از دل بود و لاجرم بر دل نیز می نشیند .....

بد نیست قصه اسم قشنگه حسن را از میان نوشته های مامان حسن بخونیم .

بد نیست قصه اسم قشنگه حسن را از میان نوشته های مامان حسن بخونیم .
وقتی بچه بودم تازه جنگ تموم شده بود 5 یا۶ سالم بود ولی جنگ اثرش و گذاشته بود شبای بمباران محاله تاثیر ترسو تو وجود بچه های اون دوره نزاشته باشه مامانی...
من همیشه فک میکردم اگه بزرگ شدم حتما یه خلبان میشم فک میکردم نترس ترین و مفیدترین آدمای دنیا خلابانا هستن که میرن دشمنامونو میکشن و خودشون هیچی شون نمیشه ...
این آرزورو داشتم تا وقتی که مدرسه میرفتم ... اون موقع خواهرم پاهاش درد می کرد و خودم ام چشام.. آرزوم عوض شد رفتیم دکترو.........
بقیه اشو در لینک زیر بخونید
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:18 توسط پرویز ستوده شایق
|
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق