اغلب ما با گذر از رشته‌کوه‌ها و خط الرأس ها به قللی برخورد می‌کنیم که عنوان قلل اصلی و فرعی بر آن‌ها نهاده شده، اینکه چه قله ای قله اصلی است و چرا گروهی از قلل بعنوان قلل فرعی نامیده می‌شوند و اینکه چرا برخی قلل به رغم ارتفاع بالا بعنوان قله ای مجزا در نظر گرفته نشده و حتی نامگذاری نمی‌شوند، دارای علتی خاص است که به آن می پردازیم:

به طور کلی 3 تئوری متفاوت که سعی کرده اند مبنای یک قله مجزا را تعریف کنند، وجود دارد. در اینجا سعی خواهیم کرد که این ایده ها را خیلی مختصر توضیح دهیم، اما قبل از آن لازم است اشاره شود که هنوز تعریف بین المللی و قابل قبول واحدی برای مبنای در نظر گرفتن یک قله مجزا وجود ندارد، چه برسد به قانونی که چگونگی نام گذاری قله ها را تعریف و تعیین کند. حتی در برخی کشورها حداقل 2 قائده مختلف برای تعریف مبنای یک قله مجزا، به کار می‌رود.

 

1 -  تئوری برجستگی (Prominence):

 

برای این تئوری به تنهایی 3 تعریف جداگانه وجود دارد ! در اینجا مورد استفاده ترین و ساده ترین آن را شرح می‌دهیم. این تئوری برای دسته بندی و توصیف بلندی یک قله نسبت به قله یا قله‌های همجوار، به کار می‌رود.

بهترین تعریف:  اختلاف ارتفاع یک قله نسبت به گردنه مجاور آن. به عبارت دیگر، صرف نظر از مسیرهای عبور، برای قله ای با برجستگی P متر، شخص حداقل باید P متر برای رسیدن از آن قله به یک قله بلندتر، فرود آید. در واقع برجستگی را می‌توان به عنوان اختلاف ارتفاع عمودی بین آن قله و بلندترین گردنه ای که آن قله را به یک قله بلندتر (دور یا نزدیک) متصل می‌کند، در نظر گرفت.

در بخش‌هایی از ایالات متحده آمریکا، قانون برجستگی 100 یارد (91. 44 متر) به کار می‌رود که بدین معنی است که از فراز قله ای مجزا باید حداقل 91. 44 متر فرود بیایید تا به قله ای بلندتر صعودی دیگر کنید. اگر قله ای برجستگی کمتر از 91. 44 متر داشته باشد، نمی‌تواندبه عنوان قله ای مجزا که از قله بلندتر همجوارش جدا باشد، در نظر گرفته شود. اما کشورهای دیگری نیز داریم که در آن‌ها مقدار P، 20 – 30 متر در نظر گرفته شده است.

 

یک نمونه از اینکه تئوری برجستگی چگونه اعمال می‌شود را می‌توان در مثال زیر دید:

 

مطابق تئوری برجستگی، دومین کوه بلند دنیا؛ K2 به ارتفاع 8611 متر می‌باشد (P=3811m  نه قله جنوبی اورست که 8749 متر ارتفاع دارد (P=10m). این حقیقت که قله جنوبی اورست (P=10m) عملاً از K2 بلندتر است در درجه دوم اهمیت قرار دارد. قله جنوبی مانند یک فرزند تحت حمایت قله مادر (اورست) است و به عنوان قله ای مجزا در نظر گرفته نمی‌شود، بنابراین نمی‌تواندبه عنوان دومین قله بلند دنیا نامیده شود.

یک مثال دیگر؛ در شکل 1 ، قله E نمی‌تواندبه عنوان قله ای جدید در نظر گرفته شود، زیرا که برجستگی آن تنها 80 متر است که
 نمی‌تواندآنرا واجد شرایط یک قله جدید و مجزا قرار دهد. در این تئوری، برجستگی نسبی یک قله به دیگری عامل تعیین کننده برای مبنای یک قله مجزا است و نه ارتفاع حقیقی یک قله.

 

2 -  تئوری درصد:

بهترین راه برای توضیح تئوری درصد، شرح آن با یک مثال است:

فرض کنید که قانون 4 درصد را اعمال می‌کنیم و دو قله B، A نزدیک به همدیگر داریم. ارتفاع قله A؛ 4800 متر وقله B؛ 4606 متر است. 4 درصد ارتفاع بلندترین قله ای که در آن اطراف وجود دارد (A)، برابر است با 192 متر و چون اختلاف ارتفاع دو قله (194 متر) بیشتر از 4 درصد کل ارتفاع قله بلندتر (A) می‌باشد؛ پس مطابق این قانون، قله B یک قله جدید و مجزا می‌باشد. اما اگر قله B تنها 3 متر بلندتر بود (یعنی 4609 متر) نمی‌توانست به عنوان یک قله جدید در نظر گرفته شود.

نشاط کوهستان پرویز ستوده شایق 

3 -  تئوری تفاضل ارتفاع:

با وجود اینکه این تئوری روش مرسوم آسان و به‌طور گسترده مورد استفاده قرار گرفته ای برای تشخیص یک قله مجزا می‌باشد، چند سوال مهم را بی جواب باقی می گذارد. فرض کنید که قانون 20 متر اعمال شود، آنگاه دو قله مرتبط نزدیک بهم که فقط 21 متر اختلاف در نظر گرفته شوند. این نکته قابل توجه است که عرفاً قله‌های بهم پیوسته و خیلی نزدیک به یک قله اصلی، نه بعنوان قله ای مجزا، بلکه فقط بعنوان قسمتی از آن قله اصلی در نظر گرفته می شده اند.

در ادامه مثال دیگری برای توضیح این قائده آمده است: اکنون تصور کنید که قانون تفاضل ارتفاع 80 متر را برگزیده ایم و می خواهیم دومین قله بلند دنیا را پیدا کنیم. قله اصلی اورست (M 8848) و قله جنوبی آن (M 8749) اختلاف ارتفاع 99 متری دارند. در اینجا ما می‌توانیم قله جنوبی را بعنوان یک قله جدید و دومین قله بلند دنیا در نظر بگیریم چرا که بین قله اورست و قله جنوبی آن اختلاف ارتفاع بیش از 80 متر وجود دارد. اما آیا این روش منطقی برای تعریف مبنای یک قله مجزا می‌باشد؟ آیا قله جنوبی اورست واقعاً یک قله جدید است یا فقط بخشی قله فرعی از قله اورست می‌باشد؟

بسیار خوب، قصد القای هیچ جوابی را نداریم و چیزی که می خواهیم در اینجا اشاره کنیم این حقیقت است که در منطقه کوهستانی اورست، چندین قله وجود دارد که در جهان جزو مرتفع ترین ها هستند و در مقایسه با خیلی از کشورهای دیگر، اعداد مبنایی که در آن‌جا انتخاب می‌شود (بدون توجه به اینکه کدام تئوری بکار رود) فقط مناسب برای آن ناحیه خاص می‌باشد. اگر همان اعداد برای مناطق دیگری که کوه‌های کوتاهتری دارند بکار رود، می‌تواند(به‌طور تئوری) تعداد قله‌هایی که قابل دسته بندی بعنوان قله‌های مجزا هستند را کاهش دهد.

بنابراین، این تئوریها نسبی هستند و بایستی طوری انتخاب شوند که بتواند شرایط خاص جغرافیایی و ارتفاع نسبی کوه‌های مارا در نظر بگیرد. اگر ما قانون برجستگی 91 متری را برای ایران انتخاب کنیم احتمالاً می‌تواندتعداد قله‌هایی را که امروزه بعنوان قله‌هایی مستقل و مجزا در نظر گرفته ایم کاهش داد.

موقعیت و ارتفاع نسبی یک قله فرعی نسبت به قله اصلی همجوار (قله مادر) موضوع مهم قابل بحث دیگری است ضمن اینکه چند تعریف مختلف نیز برای واژه قله مادر وجود دارد!

 

شکل زیر سه قله را نشان می‌دهد که همگی از قله D بلندتر هستند، هر کدام از این سه قله، برای قله D یک قله مادر هستند. اما اولین و شاید مهم‌ترین قله نسبت به قله D باید اولین قله همجوار قابل توجه و مرتفع یعنی قله C باشد. در اینجا همچنین می‌توانیم تئوری برجستگی را برای قله  D نسبت به C که نزدیکترین قله همجوار به قله D  میباشد تطبیق دهیم.

با اینکه  قله A برای قله‌های D,C,B قله مادر است ،مطمئنا قله C مهم‌ترین قله همجوار قله D است. بنابراین وقتی مبنای یک قله مجزا را بررسی می‌کنیم، موقعیت نسبی قله‌های مختلف به یکدیگر نیز اصل مهمی است که باید بدان توجه شود.

 

بنابراین همه تئوریهای فوق، مزایا و معایب خود را دارند و ایرادهایی که باید رفع شوند. این تئوریها نسبی هستند و هیچ شماره ماخذ بین المللی ندارند و بر پایه آنچه تاکنون بیان شده بودند، می‌باشند. اگر می خواستم هریک از تئوریهای بالا را برای کوه‌های ایران پیشنهاد کنم، نتیجه می‌توانست بصورت زیر باشد:

A) برای تئوری برجستگی: 20 تا 40 درصد

B) برای تئوری درصد: 2 تا 4 درصد

C) برای تئوری تفاضل ارتفاع: 20 تا 40 متر

 

نامگذاری یک قله بی نام

امروزه پدیدار شدن روند رو به رشد درخواستها و نیازها برای داشتن اطلاعاتی بیشتر راجع به قله‌های مجزای فراوانی که بدون نام هستند، به تنهایی دلیل خوبی برای نامگذاری قله‌های بی نام می‌باشد. نامگذاری یک قله، اطلاعات ما را دقیق و اصلاح خواهد کرد و در نتیجه هدایت و مسیر یابی را آسان خواهد نمود. نامگذاری قله‌های بی نام نه تنها ارزش فرهنگی آن‌ها را بالا خواهد برد بلکه می‌تواندبه آن قله هویت بدهد، نه فقط برای یادآوری یک مکان با ارزش در دلها، افکار، خاطرات یا تاریخ، بلکه گذشته از این‌ها مردم تمایل بیشتری به فراگیری راجع به آن‌ها می یابند و به کوهنوردی، قدرشناسی و حفاظت از آن‌ها نیز گرایش بیشتری پیدا می‌کنند و حتی احترام بیشتری برای یک قله نامدار وجود خواهد داشت.

برگرفته از طرح درس فدراسیون