مرد در چمنزار
مرد نجوا كرد : "خدايا با من صحبت كن " ،
يك چكاوك آواز خواند ولي مرد نشنيد .
پس مرد با صداي بلند گفت : " خدايا با من صحبت كن " ،
آذرخش در آسمان غريد ولي مرد متوجه نشد .
مرد نا اميدانه گريه گرد و گفت : " خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم "
پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس كرد .
ولي مرد بال هاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد !!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹ ساعت 12:27 توسط پرویز ستوده شایق
|
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق