روزی شخصی در کوچه ای می گذشت. ناگهان غلامی را دید. از اینکه چشم بر زمین دوخته، خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد.
از او پرسید: می توانم تو را به غلامی برگزینم؟
گفت: آری.
-
نامت چیست؟
غلام: هرچه تو بگویی.
-
از کجا آمده ای؟
غلام: هر کجا که تو بخواهی.
-
چه کار می کنی؟
غلام: هر چه تو بگویی.
ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان خدا اینگونه باشیم و رو به غلام کرد و گفت: تو آزادی


از: یگانه عسگری