به من بگو
به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانهُ آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟
به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و فرياد مي كني؟
به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطرهُ خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟
به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بنفشه ها و شب بوها بنشينيم؟
به من بگو...
به من بگو چگونه است...
چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟
به من چيزي بگو...
دلم تنگ توست.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 9:4 توسط پرویز ستوده شایق
|
مدیر وبسایت : پرویز ستوده شایق